بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 17 از 27 - ادبستان شعر پارسی

دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 123 دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود اجل در کار خود مشغول و من در فکر کار خود همی خواند به عشق دیگرانم بی نیازی بین که صیادم به صیاد دگر بخشد شکار خود عنانم او کشد هر سوی و من از دست خود نالم … ادامه

دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 122 دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد اگر صد بار گوید باز میخواهد ز سر گیرد ستاده بر سر من تا کند با خاک یکسانم گمانم اینکه می خواهد مرا از خاک بر گیرد تو اندک خوی پیران پیشه کن من شیوه ی طفلان وگرنه صحبت … ادامه

هر زمان دامن به خون بی‌گناهی تر کند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 121 هر زمان دامن به خون بی‌گناهی تر کند چون رسد نوبت به من اندیشه از محشر کند سال‌ها کردیم بر کوی تو در سر خاک‌ها تا که در کوی تو دیگر خاک ما بر سر کند قوت یک آه دارد دل نمی‌داند کز آن چاره ی بیداد آن یا … ادامه

آن شوخ را ز دوستیم تا خبر نبود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 120 آن شوخ را ز دوستیم تا خبر نبود هر لحظه دوستیش به من بیشتر نبود تدبیر اگر چه جز به دعای سحر نبود کردم بسی دعا و یکی را اثر نبود شد مهربان ز ناله دلش لیک با رقیب خوش آن زمان که ناله ی ما را اثر نبود … ادامه

نیند طالب می عاشقان که خوردستند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 119 نیند طالب می عاشقان که خوردستند ز جام عشق شرابی که تا ابد مستند به روی مدعی آن در که سالها بستم به حرف مدعی آخر به روی ما بستند به فیض عشق در آغاز عاشقی دانم هزار نکته که اهل جهان ندانستند چگونه وصل میسر شود که میل … ادامه

که با آن شاه خوبان شمه‌ای از حال من گوید

سحاب اصفهانی – غزل شماره 118 که با آن شاه خوبان شمه‌ای از حال من گوید به ماه مصر حال ساکن بیت‌الحزن گوید ز بس گوید حدیث غیر اگر حرفی به من گوید نمی‌خواهم که آن شیرین‌زبان با من سخن گوید به من هرگه رسد زآن پیش کآرم شکوه‌ای بر لب سخن‌هایی که باید من … ادامه

هر آن خصمی که با من آسمان کرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 117 هر آن خصمی که با من آسمان کرد شرار آه من با او همان کرد مرا چون یافت در تن نیست جانی بهای بوسه ی او نقد جان کرد مآلی خوش ندارد جور بنگر چه با گل عاقبت باد خزان کرد همین بی مهری گردون مرا بس که با … ادامه

ساقی بیار باده که ایام دی رسید

سحاب اصفهانی – غزل شماره 116 ساقی بیار باده که ایام دی رسید گر دی رسید شکر خدا را که می رسید تا کی درنگ می به قدح کن ز خم ببین انگور رفت کی به خم و باده کی رسید یار آمد و رقیب رسید از قفای او آمد اگر چه عمر اجل هم … ادامه

ز روی لطف اگر یار در کنار نشیند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 115 ز روی لطف اگر یار در کنار نشیند عجب مدار که گل در کنار خار نشیند فلک نداد از آن رهگذر به باد غبارم که آن غبار مبادش به رهگذار نشیند به دل ز هر که غباری نشسته بود زدودم مباد آن که ز من بر دلی غبار نشیند … ادامه

گفتی دل ناشاد تو را شاد توان کرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 114 گفتی دل ناشاد تو را شاد توان کرد آری چو یکی بوسه توان داد توان کرد دیگر نکنم فکر دل خویش که چندان ویران نشد این خانه که آباد توان کرد یک بار در آن بزم مرا راه توان داد ور ره نتوان داد ز من یاد توان کرد … ادامه

دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 113 دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد گو سر زلف سیاه تو گواهش باشد رسم انصاف در اقلیم نکویی نبود خاصه بیدادگری همچو تو شاهش باشد شب آن کز مه رخسار تو روشن چه عجب بی نیازی اگر از پرتو ماهش باشد یک شکستم به پر از سنگ … ادامه

میل رفتن گر از آن گوشه ی بامم باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 112 میل رفتن گر از آن گوشه ی بامم باشد لذت سنگ جفای تو حرامم باشد کشتنی باشد و خون ریختنی تا امروز دل خودکام تو را میل کدامم باشد خوش بود وصل تو بی مدعی ای ماه تمام چه شود گر شبی این عیش تمامم باشد گفتمش سرو قدت … ادامه