دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 113

دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد

گو سر زلف سیاه تو گواهش باشد

رسم انصاف در اقلیم نکویی نبود

خاصه بیدادگری همچو تو شاهش باشد

شب آن کز مه رخسار تو روشن چه عجب

بی نیازی اگر از پرتو ماهش باشد

یک شکستم به پر از سنگ جفایش نرسد

گر نه شوق شکن طرف کلاهش باشد

گر نباشد به گل گلشن حسن تو دوام

شاد از اینم که دوامی به گیاهش باشد

نبود غیر در میکده جایی که کسی

ایمن از فتنه دوران به پناهش باشد

مردم از حسرت دیدار و در آن راه هنوز

دیده ی حسرت من باز به راهش باشد

بکشد همچو فلک دست ز آزار سحاب

گر چه او در حذر از شعله ی آهش باشد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها