اشعار فخرالدین عراقی

اشعار فخرالدین عراقی
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهویی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است

به امید آن که شاید تو به چشم من در آیی

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن

که شنیده ام ز گل ها همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من که یکی ز در درآید

که درآ درآ((عراقی)) که تو هم از آن مایی


شعر دوم:

شاد کن جان من، که غمگین است

رحم کن بر دلم، که مسکین است

روز اول که دیدمش گفتم:

آنکه روزم سیه کند این است

روی بنمای، تا نظاره کنم

کارزوی من از جهان این است

دل بیچاره را به وصل دمی

شادمان کن، که بی‌تو غمگین است

بی‌رخت دین من همه کفر است

با رخت کفر من همه دین است

گه گهی یاد کن به دشنامم

سخن تلخ از تو شیرین است

دل به تو دادم و ندانستم

که تو را کبر و ناز چندین است

بنوازی و پس بیزاری  آخر،

ای دوست این چه آیین است؟

کینه بگذار و دلنوازی کن

که عراقی نه در خور کین است


شعر سوم:

بیا، کاین دل سر هجران ندارد

بجز وصلت دگر درمان ندارد

به وصل خود دلم را شاد گردان

که خسته طاقت هجران ندارد

بیا، تا پیش روی تو بمیرم

که بی‌تو زندگانی آن ندارد

چگونه بی‌تو بتوان زیست آخر؟

که بی‌تو زیستن امکان ندارد

بمردم ز انتظار روز وصلت

شب هجران مگر پایان ندارد؟

بیا، تا روی خوب تو ببینم

که مهر از ذره رخ پنهان ندارد

ز من بپذیر، جانا، نیم جانی

اگر چه قیمت چندان ندارد

چه باشد گر فراغت والهی را

چنین سرگشته و حیران ندارد؟

وصالت تا ز غم خونم نریزد

عراقی را شبی مهمان ندارد


شعر چهارم:

هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا

تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما

باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم

ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟

چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن

چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا

آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم

می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا

تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم

وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا

مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن

سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا

خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتی

زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا


شعر پنجم:

عشق شوری در نهاد ما نهاد

جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفت و گویی در زبان ما فکند

جست و جویی در درون ما نهاد

از خُمستان جرعه ای بر خاک ریخت

جنبشی در آدم و حوّا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود

لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

یک کرشمه کرد با خود آن چنانک

فتنه ای در پیر و در برنا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان

حُسن او چون دست در یغما نهاد

چون در آن غوغا عِراقی را بدید

نام او سر دفتر غوغا نهاد


شعر ششم:

اي راحت روانم ، دور از تو نا توانم

باري ،بيا ، كه جانم در پاي تو فشانم

گيرم كه من نگويم ،لطف تو خود نگويد:

كين خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟

اي بخت خفته ،برخيز، تا حال من ببيني

وي عمر رفته ،باز آي،تابشنوي فغانم

اي دوست ،گاه گاهي مي كن بمن نگاهي

آخر چو چشم مستت من نيز ناتوانم

بر من هماي وصلت سايه از آن نيفگند

كز محنت فراقت پوسيد استخوانم

اين طرفه تر كه:دايـم تو با مني و من باز

چون سايه در پي تو گرد جهان روانم

كس ديد تشنه اي را غرقه در آب حيوان

جانش بلب رسيده از تشنگي؟ من آنم

خواهم كه يك زمان من با تو دمي بر آرم

از بخت بد عراقي آن هم نمي توانم


شعر هفتم:

خرم تن آن کس که دل ریش ندارد

و اندیشهٔ یار ستم‌اندیش ندارد

گویند رقیبان که ندارد سر تو یار

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟

او را چه خبر از من و از حال دل من

کو دیدهٔ پر خون و دل ریش ندارد

این طرفه که او من شد و من او وز من یار

بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد

هان، ای دل خونخوار، سر محنت خود گیر

کان یار سر صحبت ما بیش ندارد

معشوق چو شمشیر جفا بر کشد، از خشم

عاشق چه کند گر سر خود پیش ندارد؟

بیچاره دل ریش عراقی که همیشه

از نوش لبان، بهره بجز نیش ندارد


شعر هشتم:

کشیدم رنج بسیاری دریغا

به کام من نشد کاری دریغا

به عالم، در که دیدم باز کردم

ندیدم روی دلداری دریغا

شدم نومید کاندر چشم امید

نیامد خوب رخساری دریغا

ندیدم هیچ گلزاری به عالم

که در چشمم نزد خاری دریغا

مرا یاری است کز من یاد نارد

که دارد این چنین یاری؟ دریغا

شدم صدبار بر درگاه وصلش

ندادم بار یک باری دریغا

ز اندوه فراقش بر دل من

رسد هر لحظه تیماری دریغا

به سر شد روزگارم بی‌رخ تو

نماند از عمر بسیاری دریغا

نپرسد از عراقی، تا بمیرد

جهان گوید که: مرد، آری دریغا


شعر نهم:

طره‌ی یار پریشان چه خوش است

قامت دوست خرامان چه خوش است

خط خوش بر لب جانان چه نکوست

سبزه و چشمه‌ی حیوان چه خوش است

از می عشق دلی مست و خراب

همچو چشم خوش جانان چه خوش است

در خرابات خراب افتاده

عاشق بی سر و سامان چه خوش است

آن دل شیفته‌ی ما بنگر

در خم زلف پریشان چه خوش است

یوسف گم شده‌ی ما را بین

کاندر آن چاه زنخدان چه خوش است

لذت عشق بتم از من پرس

تو از آن بی‌خبری کان چه خوش است

تو چه دانی که شکر خنده‌ی او

از دهان شکرستان چه خوش است؟

چه شناسی که می و نقل بهم

از لب آن بت خندان چه خوش است

گر ببینی که به وقت مستی

لب من بر لب جانان چه خوش است

یار ساقی و عراقی باقی

وه که این عیش بدینسان چه خوش است


شعر دهم:

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست

جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست

این چشم جهان بین مرا در همه عالم

جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست

وین جان من سوخته را جز سر زلفت

اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست

یک لحظه غمت از دل من می‌نشود دور

گویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست

یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست

فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست

هستند تو را جمله جهان واله و شیدا

لیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست

عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانند

لیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست


شعر یازدهم:

دل، که دایم عشق می‌ورزید رفت

گفتمش: جانا مرو، نشنید رفت

هر کجا بوی دلارامی شنید

یا رخ خوب نگاری دید رفت

هرکجا شکرلبی دشنام داد

یا نگاری زیر لب خندید رفت

در سر زلف بتان شد عاقبت

در کنار مهوشی غلتید رفت

دل چو آرام دل خود بازیافت

یک نفس با من نیارامید رفت

چون لب و دندان دلدارم بدید

در سر آن لعل و مروارید رفت

دل ز جان و تن کنون دل برگرفت

از بد و نیک جهان ببرید رفت

عشق می‌ورزید دایم، لاجرم

در سر چیزی که می‌ورزید رفت

باز کی یابم دل گم گشته را؟

دل که در زلف بتان پیچید رفت

بر سر جان و جهان چندین ملرز

آنکه شایستی بدو لرزید رفت

ای عراقی، چند زین فریاد و سوز؟

دلبرت یاری دگر بگزید رفت


واژگان کلیدی: اشعار فخرالدین عراقی،فخر الدین عراقی،نمونه شعر فخرالدین عراقی،غزلیات فخرالدین عراقی،غزل فخرالدین عراقی،غزل های فخرالدین عراقی،شعرهای فخرالدین عراقی،شعری از فخرالدین عراقی،یک شعر از فخرالدین عراقی،غزلی از فخرالدین عراقی،شاعر فخرالدین عراقی،اثری از آثار فخرالدین عراقی،شعری از دیوان فخرالدین عراقی،شعر عاشقانه فخرالدین عراقی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0