قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار بیدل دهلوی

اشعار بیدل دهلوی

 

شعر نخست:

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد

کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع

زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست

دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت

پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز

تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن

وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید

ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

“بیدل” ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی


شعر دوم:

تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی

ای آینه بر ما نتوان بست دو رویی

ناموس حیا بر تو بنازد که پس از مرگ

با خاک اگر حشر زند جوش نرویی

هوشی که چها دوخته ‌ای از نفسی چند

چاک دو جهان را به همین رشته رفویی

ترتیب دماغت به هوس راست نیاید

خود را مگر ای غنچه‌ کنی جمع‌ وببویی

از صورت ظاهر نکشی تهمت غایب

باور مکن این حرف‌ که ‌گویند تو اویی

ز بُن خرقه برون تاز و در غلغله وا کن

چون نی به نیستان همه تن بند گلویی

حسن تو مبرا ز عیوب است ولیکن

تا چشم به خود دوخته ‌ای آبله رویی

گر یک مژه جوشی به زبان نم اشکی

سیراب ‌تر از سبزه ی طرف لب جویی

تا آب تو نم دارد و گرد ای است ز خاکت

در معبد عرفان نه تیمم نه وضویی

ای شمع خیال آینه از رنگ بپرداز

رنگی‌ که نداری عرقی ‌کن ‌که بشویی


شعر سوم:

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

به خودکردی دراز آخر زبان دود دلها را

هوایت نکهت‌گل را کند داغ دل‌گلشن

تمنایت نگه در دیده خون سازد تماشا را

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من

که یارب ناوکت درکوچه دل‌کی نهد پا را

غبار رنگ ما از عاجزی بالی نزد ورنه

شکست طره‌ات عمری‌ست پیدامی‌کند مارا

حریف وحشت دل دیده حیران نمی‌گردد

گهر مشکل فراهم آورد اجزای دریا را

سخن تا در جهان باقی‌ست از معدومی آزادم

زبان‌گفتگوها بال پروازست عنقا را

خزان چهره بس باشد بهارآبروی مسن

گواه فتح دل دارم شکست رنگ سیما را

بلند وپست خار راه عجز ما نمی‌گردد

به‌پهلو قطع‌سازد سایه چندین‌کوه ‌و صحرا را

الهی از سر ماکم نگردد سایه ی مستی

که بی‌ صهبا به پیشانی سجودی نیست مینا را

به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی‌ ام بیدل

مباد ابرام‌، تمهید تغافل گردد ایما را


شعر چهارم:

جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ

ای هستی تو ننگ عدم تا به ‌کجا هیچ

 دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر

با این همه عبرت ندمید از تو حیا هیچ

 مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت

رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ

آیینه ی امکان،هوس‌ آباد خیال است

تمثال جنون‌ گر نکند زنگ و صفا هیچ

زنهار حذر کن ز فسونکاری اقبال

جز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ

 خلقی‌ است نمودار درین عرصه موهوم

مردی و زنی باخته چون خواجه‌ سرا هیچ

بر زله ی این مائده هر چند تنیدیم

جز حرص نچیدیم چو کشکول‌ گدا هیچ

تا چند کند چاره عریانی ما را

گردون که ندارد به جز این کهنه درا هیچ

 منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو

رنج عبثی می‌کشد این قافله با هیچ

بیدل اگر این است سر و برگ کمالت

تحقیق معانی غلط و فکر رسا هیچ


شعر پنجم:

حیرتیم اما به وحشت ها هم آغوشیم ما

همچو شبنم با نسیم صبح خاموشیم ما

هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست

چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما

شور این دریا فسون اضطراب ما نشد

از صفای دل چو گوهر پنبه در گوشیم ما

خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق

از نی مژگان خود چون چشم خس پوشیم ما

بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگی

جوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما

گاه در چشم تر و گه در مژه گاهی به خاک

همچو اشک ناامیدی خانه بر دوشیم ما

شوخ چشمی نیست کار ما به رنگ آینه

چون حیا پیراهنی از عیب می پوشیم ما

چشمه ی بی تابی اشکیم از طوفان شوق

با نفس پر می زنیم و ناله می جوشیم ما

مرکز گوهر برون گرد خط گرداب نیست

هرکجا حرفی از آن لب سرزند گوشیم ما

کی بود یا رب که خوبان یاد این “بیدل” کنند

کز خیال خوش دلان چون غم فراموشیم ما


شعر ششم:

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم

رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم

بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد

دل اگر پیدا شود ،دیر و حرم گم می کنم

تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد

آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می کنم

دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟

تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم

قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد

نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم

بر رفیقان “بیدل ” از مقصد چه سان آرم خبر ؟

من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم


شعر هفتم:

ز بس که منتظران چشم در ره یارند

چو نقش پا همه‌ گر خفته ‌اند،بیدارند

ز آفتاب قیامت مگو که اهل وفا

به یاد آن مژه در سایه ‌های دیوارند

در این بساط‌ که داند چه جلوه پرده درد

هنوز آینه ‌داران به رفع زنگارند

مرو به عرصه ی دعوی که گردن ‌افرازان

همه علمکش انگشت های زنهارند

ز پیچ و تاب تعلق ‌که رسته است اینجا

اگر سرند که یک سر به زبر دستارند

هوس ز زحمت کس دست بر نمی ‌دارد

جهانیان همه یک آرزوی بیمارند

در این محیط به آیین موج های‌ گهر

طبایعی که بهم ساختند هموارند

نبرد بخت سیه شهرت از سخن ‌سنجان

که زیر سرمه چو خط ناله ی شب تارند

به خاک قافله ‌ها سینه ‌مال می‌ گذرند

چو سایه هیچ متاعان عجب‌ گرانبارند

ز شغل مزرع بی‌ حاصلی مگوی و مپرس

خیال می ‌دروند و فسانه می ‌کارند

خموش باش ‌که مرغان آشیانه ی لاف

به هر طرف نگری پر گشای منقارند

ز خود سران تعین عیان نشد “بیدل”

جز اینکه چون تل برف آبگینه ‌کهسارند


شعر هشتم:

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من یم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توأم آفریدند

عرق‌ گل کرده ‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی ‌آرزو کم آفریدند

جهان خونریز بنیاد است هشدار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام‌ کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم و گر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون ‌گل ‌کرده آدم آفریدند

طلسم زندگی الفت بنا نیست

نفس را یک قلم رم آفریدند

اگر عالم برای خویش پیداست

برای من مرا هم آفریدند

چه سان تابم سر از فرمان تسلیم ؟

که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم “بیدل” ندارد چاره از داغ

نگین را بهر خاتم آفریدند


 شعر نهم:

اشک یک لحظه به مژگان بار است

فرصت عمر همین مقدار است

زندگی عالم آسایش نیست

نفس آیینه این اسرار است

بس که‌ گرم است هوای گلشن

غنچه اینجا سر بی ‌دستار است

شیشه‌ ساز نم اشکی نشوی

عالم از سنگدلان‌،کهسار است

خشت داغی ا‌ست عمارتگر دل

خانه ی آینه یک دیوار است

می کشی سرمه عرفان نشود

بینش از چشم قدح دشوار است

هم چو آیینه اگر صاف شوی

همه جا انجمن دیدار است

گوش کو تا شود آیینه ی راز؟

ناله ی ما نفس بیمار است

درد گل ‌کرد ز کفر و دین شد

سبحه ی اشک مژه‌،زنار است

نیست گرداب ‌صفت آرامم

سرنوشتم به خط پرگار است

از نزاکت سخنم نیست بلند

از صدا ساغر گل را عار است

غافل از عجز نگه نتوان بود

آسمان ها گره این تار است

نکشد شعله سر از خاکستر

نفس سوختگان هموار است

“بیدل” از زخم بُود رونق دل

خنده‌ ی گل نمک گلزار است


شعر دهم:

بیا ای‌ گرد راهت خرمن حسن

به چشم ما بیفشان دامن حسن

سحر پردازی خط عرض شامی است

حذر کن از ورق گرداندن حسن

به چشمم از خطت عالم سیاه است

قیامت داشت‌ گرد رفتن حسن

چو خط پروانه ی حیرت مآلیم

پر ما ریخت در پیراهن حسن

ز سیر بیخودی غافل مباشید

شکست رنگ دارد گلشن حسن

نه ‌ای‌ خفاش با مهرت‌ چه ‌کین است ؟

به جز کوری چه دارد دشمن حسن ؟

تعلق های ما با عال مرنگ

ندارد جز دلیل روشن حسن

گشاد غنچه آغوش بهار است

مپرس از دست عشق و دامن حسن

نه عشقی بود و نی عاشق نه معشوق

چه ‌ها گل کرد از گل کردن حسن

شکست رنگ ما نازی دگر داشت

ندیدی آستین مالیدن حسن

ز دل تا دیده توفانگاه ناز است

تحیر از که پرسد مسکن حسن !!!

نگه سوز است برق بی نقابی

که دید از حسن جز نادیدن حسن

غبارم پیش از آن کز جا بَرَد باد

عبیری بود در پیراهن حسن

رگ‌ گل مرکز رنگ است “بیدل”

نظر کن خون من در گردن حسن


شعر یازدهم:

من سنگدل چه اثر برم ز حضور ذکر دوام او

چو نگین نشد که فرو روم به خود از خجالت نام او

سخن آب‌ گشت و عبارتی نشکافت رمز تبسمش

تک و تاز حسرت موج می نرسید تاخط جام او

نه سری ‌که سجده بنا کند،نه لبی‌ که ترک ثنا کند

به‌ کدام مایه ادا کند عدم ستم زده وام او

سر خاک اگر به هوا رسد،چو نظر کنی ته پا رسد

نرسیده‌ ام به عمارتی ‌که ببالم از در و بام او

به بیانم آن طرف سخن،به تامل آن سوی وهم و وظن

ز چه عالمم ‌که به من ز من نرسیده غیر پیام او

تک و پوی بیهده یافتم،به هزار کوچه شتافتم

دری از نفس نشکافتم‌ که رسم به ‌گرد خرام او

به هوا سری نکشیده ‌ام به نشیمنی نرسیده‌ ام

ز پر شکسته تنیده ‌ام،به خیال حلقه ی دام او

نه دماغ دیده ‌گشودنی،نه سر فسانه شنودنی

همه را ربوده غنودنی،به ‌کنار رحمت عام او

ز حسد نمی‌ رسی ای دنی به عروج فطرت بیدلی

تو معلم ملکوت شو که نه ‌ای حریف‌ کلام او


شعر دوازدهم:

فریب جاه مخور تا دل تو تنگ نگردد

که قطره ‌ای به ‌گهر نارسیده،سنگ نگردد

صفای جوهر آزادگی،مسلم طبعی

که ‌گرد آینه ‌داران نام و ننگ نگردد

دماغ جاه ز تغییر وضع چاره ندارد

همان قدر به بلندی برآ که رنگ نگردد

به پاس صحبت یاران‌،ز شکوه ضبط نفس‌ کن

که آب‌ آینه ی اتفاق زنگ نگردد

تلاش ‌کینه ‌کشی نیست در مزاج ضعیفان

پر خزیده به بالین‌،پر خدنگ نگردد

خیال وصل طلب را مده پیام قیامت

که قاصد از غم دوری راه‌،لنگ نگردد

ز داغدار محبّت مخواه سستی پیمان

بهار اگر گذرد لاله نیم رنگ گردد

دلی‌ که‌ کرد نگاه تو نقشبند خیالش

چه ممکن است نفس ‌گر کشد فرنگ نگردد

هوس چه صید کند یا رب از کمینگه فرصت

اگر چه کاغذ آتشزده پلنگ نگردد

به وهم عمر کسی را که زندگی نفریبد

کند به خضر سلام و دچار بنگ نگردد

به‌ کین خلق نجوشد عدم سرشت حقیقت

نتیجه ی پر عنقا خروس جنگ نگردد

جهان رنگ ندارد سر هلاک تو “بیدل”!

گشاد چشم چو شمعت اگر نهنگ نگردد


شعر سیزدهم:

تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود

خون زخم من چو رنگ از گل نمایان می‌شود

گر چمن زین رنگ می‌ بالد به یاد مقدمت

شاخ ‌گل محمل ‌کش پرواز مرغان می‌شود

تا نشاند بر لب تیغ تو نقش جوهری

در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌شود

ترک ‌خودداری ا‌ست ‌مشکل ورنه مشت ‌خاک ‌ما

طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان می‌شود

هر که رفت از دیده داغی بر دل ما تازه ‌کرد

در زمین نرم نقش پا نمایان می‌شود

کینه می ‌یابد رواج از سر مهری های دهر

آبروی آتش افزون در زمستان می‌شود

کلفت اسباب رنج،طبع حرص ‌اندود نیست

خار و خس در دیده ی گرداب مژگان می‌شود

صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند

هر که میرد خانه ی آیینه ویران می‌شود

حاکم معزول را از بی ‌وقاری چاره نیست

زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران می‌شود

اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم

هر چه دل ‌گم ‌می ‌کند بر دیده تاوان می‌شود

شعله ی ما هر قدر خاکستر انشا می‌کند

جامه ی عریانی ما را گریبان می‌شود

دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست

گردی از خود می ‌فشاند هر که دامان می‌شود


شعر چهاردهم:

جز پیش ما مخوانید افسانه ی فنا را

هر کس نمی ‌شناسد آواز آشنا را

از طاق و قصر دنیا کز خاک و خشت چینید

حیف ‌است پست ‌گیرید معراج پشت پا را

چشم طمع مدوزید بر کیسه ی خسیسان

باور نمی‌توان داشت سگ نان دهد گدا را

روزی ‌دو زین بضاعت ‌مردن کفیل ‌هستی ا‌ست

برگ معاش ما کرد تقدیر خون بها را

در چشم‌ کس‌ نمانده ا‌ست ‌گنجایش مروت

زین خانه ‌ها چه مقدار تنگی ‌گرفت جا را

از دستبرد حاجت نم در جبین نداریم

آخر هجوم مطلب شست از عرق حیا را

جز نشئه ی تجرد شایسته ی  جنون نیست

صرف بهار ما کن رنگی ز گل جدا را

تا زنده ‌ایم باید در فکر خویش مردن

گردون بی ‌مروت بر ما گماشت ما را

آهم ز نارسایی شد اشک و با عرق ساخت

پستی ا‌ست‌ گر خجالت شبنم ‌کند هوا را

بیکاری آخر کار دست مرا به خون بست

رنگین نمی ‌توان ‌کرد زین بیشتر حنا را

دست در آستینم بی ‌دامن غنا نیست

صبح است با اجابت نا محرم دعا را

از هر که خواهی امداد اول تلافی ‌اش ‌کن

دستی گر نداری زحمت مده عصا را

خاک زمین آداب ‌گر پی سپر توان ‌کرد

ای تخم آدمیت بر سر گذار پا را

هنگام شیب “بیدل” ‌کفر است شعله ‌خویی

محراب ‌کبر نتوان ‌کردن قد دو تا را


شعر پانزدهم:

امروز نوبهار است،ساغرکشان بیایید

گل جوش باده دارد،تا گلستان بیایید

در باغ بی بهاریم سیری که در چه کاریم

گلباز انتظاریم بازی کنان بیایید

آغوش آرزوها از خود تهی است اینجا

در قالب تمنا خوشتر ز جان بیایید

جز شوق راهبر نیست اندیشه ی خطر نیست

خاری در این گذر نیست دامن کشان بیایید

فرصت شرر نقاب است هنگامه ی شتاب است

گل پای در رکاب است مطلق عنان بیایید

گر خواهش فضولی است جز وهم مانعش کیست؟

باغ است خانه ای نیست تا میهمان بیایید

امروز آمدن ها چندین بهار دارد

فردا که راست امید تا خود چه سان بیایید

ای طالبان عشرت دیگر کجاست فرصت؟

مفت است فیض صحبت گر این زمان بیایید

بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است

نامهربان بیایید یا مهربان بیایید


شعر شانزدهم :

بس که‌ وحشت کرده‌ است آزاد ، مجنون‌مرا

لفظ نتواند کند زنجیر،مضمون مرا

در سر از شوخی نمی‌ گنجد گل سودای من

خم حبابی می‌ کند شور فلاطون مرا

داغ هم در سینه‌ ام بی‌ حسرت دیدار نیست

چشم مجنون نقش پا بوده‌ است هامون مرا

کو دم تیغی‌ که در عشرتگه انشای ناز

مصرع رنگین نویسد موجه ی خون مرا

ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی

از تعلق تار نتوان بست قانون مرا

از لب خاموش‌ توفان جنون را ساحلم

این حباب بی‌ نفس پل بست جیحون مرا

عمر رفت و دامن نومیدی از دستم نرفت

ناز بسیار است برمن بخت واژون مرا

داغ یأسم ناله را درحلقه ی حیرت نشاند

طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا

عشق می‌بازد سراپایم به‌ نقش عجز خویش

خاکساری ها است لازم بید مجنون مرا

غافلم بیدل ز گرد ترکتازی های حُسن

می‌دمد خط تا کند فکر شبیخون مرا


 واژگان کلیدی: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی، اشعار بیدل دهلوی،نمونه شعر بیدل دهلوی،شاعر بیدل دهلوی،غزل بیدل دهلوی،غزلیات بیدل دهلوی،غزل های بیدل دهلوی،شعر بیدل دهلوی،شاعر بیدل دهلوی،شعری از بیدل دهلوی،غزلی از بیدل دهلوی،اثری از آثار بیدل دهلوی،شعری از دیوان بیدل دهلوی،عاشقانه های بیدل دهلوی،شعرهای بیدل دهلوی،سروده های بیدل دهلوی،اشعار عاشقانه بیدل دهلوی،گزیده بهترین غزلهای بیدل دهلوی،گلچین اشعار ناب بیدل دهلوی،گزیده زیباترین شعرهای بیدل دهلوی،بيدل دهلوي،یک شعر از بیدل دهلوی،بیدل عظیم آبادی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code