قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار کامل شاعران / سعدی / باب هفتم در تاثیر تربیت-گلستان سعدی

باب هفتم در تاثیر تربیت-گلستان سعدی

به این پست امتیاز بدهید

در این بخش”باب هفتم در تاثیر تربیت”گلستان سعدی نوشته شده است.

برای خواندن هر حکایت ، روی آن کلیک کنید .

 

حکایت شماره 1 : یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد

حکایت شماره 2 : حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا ، اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است ، یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد. اما هنر چشمه ی زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد ، غم نباشد که هنر در نفس خود ، دولت است.

حکایت شماره 3 : یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم برآمد. استاد را گفت که: پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمیداری که فرزند مرا، سبب چیست؟

حکایت شماره 4 : معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی ، تلخ گفتار ، بدخوی ، مردم آزار ، گدا طبع ، ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار. نه زهره ی خنده و نه یارای گفتار. گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی.

حکایت شماره 5 : پارسا زاده‌ای را نعمت بی کران از ترکه ی عَمّان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز کرد و مبذّری پیشه گرفت. فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.

حکایت شماره 6 : پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت : این فرزند توست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند برو سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب ، در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملک ، دانشمند را مواخذت کرد و معاتبت فرمود

حکایت شماره 7 : یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی‌گفت : ای پسر ، چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزی است اگر به روزی ده بودی ، به مقام از ملائکه در گذشتی

حکایت شماره 8 : اعرابیی را دیدم که پسر را همی‌گفت : یا بُنَّی اِنَّک مسئولٌ یومَ القیامةِ ماذا اکتَسَبتَ و لا یُقالُ بمن انتسبتَ . یعنی تو را خواهند پرسید که عملت چیست ؟ نگویند : پدرت کیست ؟

حکایت شماره 9 : در تصانیف حکما آورده‌اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان که دیگر حیوانان را. بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست‌ها که در خانه ی کژدم بینند اثر آن است.

حکایت شماره 10 : فقیره ی درویشی حامله بود. مدّت حمل به سر آورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود. گفت : اگر خدای عزّوجل مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک من است ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره ی درویشان به موجب شرط بنهاد.

حکایت شماره 11 : طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ. گفت :  در مسطور آمده است که سه نشان دارد : یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیّم برآمدن موی پیش. اما در حقیقت یک نشان دارد بس.

حکایت شماره 12 : سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم. 

حکایت شماره 13 : هندوی نفط اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: تو را که خانه نیین است ،  بازی نه این است.

حکایت شماره 14 : مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطاری رفت که : دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چهارپایان فرو میکرد در دیده ی او کشید و کور شد .حکومت به داور بردند

حکایت شماره 15 : یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت. پرسیدند که : بر صندوق گورش چه نویسیم؟ گفت: آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جای‌ها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق برو گذرند و سگان برو شاشند.

حکایت شماره 16 : پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی‌کرد. گفت : ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را بر وی فضیلت داده.

حکایت شماره 17 : سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد. سپر باز ، چرخ انداز ، سلحشور ، بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده ، نه جهان دیده و سفر کرده ، رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.

حکایت شماره 18 : توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‌ای مناظره در پیوسته که : صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه درو به کار برده. به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. 

حکایت شماره 19 : بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که : اَعدا عدوِّک نَفسُک الَّتی بینَ جَنبیک  . گفت : به حکم آن که هرآن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را ، که چندان که مدارا بیش کنی ، مخالفت زیادت کند .

حکایت شماره 20 : جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی . یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده ، سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته.

پایان این بخش

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*