بایگانی‌های شعرهای ترجمه شده به فارسی - ادبستان شعر پارسی

اشعار ادیت سیتول

شعر نخست : کنار دریاچه بر پهنای سطحِ صاف و ماهوی برف دو نفر می روند و آیا به یاد می آوری که چه هنگام آخرین بار بر کناره‌ی دریا قدم زدیم؟ نه! که این آذرماه سرد مرده ست آه که برگ ها، شبیه گوش‌های الاغ بر درخت ها آویزانند وقتی که برای آخرین بار … ادامه

شعری از مظفر طیب اسلو

تو یک عاشقانه قدیمی هستی بوی عجیبی از تو به مشام می رسد بویی که در عصرهای گرم تابستانی نهفته است بویی که نمی دانم از دست هایت از موهایت از چشمانت می رسد با این همه بویی از تو به مشام می رسد بویی که در عصرهای گرم تابستانی نهفته است   “برگردان:سینا عباسی” … ادامه

شعری از ران ویلیس

ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺣﺲ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺁﯾﺎ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﻢ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﻗﺪﻡ ﺩﺭ ﺁﺏ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﻢ … ادامه

اشعار لدو ایوو

شعر نخست :   فقرا سفر می‌کنند در ایستگاه‌های اتوبوس مثل غازها، گردن‌هاشان را بالا می‌گیرند تا علامت‌های ماشین‌ها را نگاه کنند و نگاهشان از جنس نگاه کسانی‌‌ست که می‌ترسند چیزی از دست بدهند کیفی که یک رادیوی قوه‌ای در آن است یک ژاکت که رنگ سرما دارد به روزی بی‌رویا ساندویچ سوسیسی در کف … ادامه

شعری از فیلیپ لامانتیا

فاصله ای است بین من و آنچه می بینم همه جا نشانه ی حضور خداست دیگر نه افیونی تنها سری سرد مواظب باش، مواظب ، مواظب من این جا هستم او آنجاست ، اقیانوسی است گاه می توانم به او بیندیشم موفق نیستم اما، فرو می افتم این کتاب عشق است برج داوود است تاج … ادامه

اشعار توماس هاردی

شعر نخست :   ایستاده بودیم كنار استخری در آن روز زمستانی و خورشید سفید بود انگار خدا ملامتش كرده باشد برگی چند ریخته بر خاك گرسنه خاكستری سقوط كرده از درخت زبان گنجشک نگاهم می كردی و چشمانت سرگردان بر رازهای فاش گشته ی ملال آورِ سالها پیش و كلماتی كه نقش بازی می … ادامه

شعری از لئوپولد ماریا پانرو

من مردی مرده ام که مرا می نامند به وقت شام جماعت کسی هنوز حضور نام مرا در چیزها به یاد می آورد خاک و خل روی میز یا متاعی مزه شراب بربر ها به هنگام گفتگو به چشم مخاطبشان نمی نگرند زنی را ماند در اعماق یادها من مرد مرده ای هستم که مرا می … ادامه

شعری از جان اشبری

فقط  ديروز که بر می گشتم اينطور مثل يک بادمجان با اين اتاق، این فضا و تمام آسمان  با هر آنچه در آن است ناسازگاری روشنی داشتم هيچ چيز آنقدر قدرت ندارد برای تدبير اين زندگی که با موجودات ريزش اداره می شود پس ما آرام لباسهايمان را می پوشيم ديوانه در يک لحظه و زندگی با تمام اين … ادامه

اشعار رابرت کریلی

شعر نخست : دیدن باور کردن است آنچه فکر یا گفته شد . این مرگ های مدامِ بی گذشت خود به خود باور را محو می کنند . انسانیت ما پرسشی است نفرتی به خاطر آنچه هستیم . هر چه امیدواری اینجاست که بر باد می رود . ما به تفاوت هایمان طمع بستیم که … ادامه

شعری از تادئوش روژه ویچ

در صندلی راحتی نشسته بودم کتاب را کنار گذاشتم و ناگهان صدای تپش قلبم را شنیدم آن‌قدر ناگهانی بود که انگار بیگانه‌ای به درونم آمده باشد و با مشتی گره کرده به شدت بکوبد موجودی ناآشنا در من محبوس شده بود ناخوشایند این بود که مدام آن‌جا می‌کوبید بی‌ارتباطی با من و با افکار تجریدی … ادامه

شعری از فرانک اوهارا

من هوشیارم و ماهر و معمولی و معمولی تر می شوم برای مدتی کوتاه تا وقتی که خویشتن عجیب و غریبم بیشتر از تمایزش مطمئن شود . پس تو دوست نداری سطرهای جدید من را که روی صفحه های یک نوول روسی نوشته شده اند چرا که من از یک کودکی منظم به فکر فرو … ادامه

اشعار تد هیوز

  شعر نخست : دو افسانه   یک سیاهی بی چشم بود سیاهی در زبان جاری ست سیاهی خود قلب بود جگر آدمی سیاه بود و شش ها سیاه اند که در نور چیزی را به درون نمی کشد سیاهی اندرونی کوره است سیاهی همان ماهیچه است قحطی زده که بیرون بکشد از روشنایی سیاهی … ادامه