بایگانی‌های داستان کوتاه طنز - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه دزد بانک

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد٬ رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: بله قربان٬ من دیدم. سپس دزد مرد را با شلیک گلوله به قتل رساند. او مجددا رو … ادامه

داستان کوتاه ملانصرالدین و دزد کفش

ملانصرالدین در حیاط را باز کرد تا همسایه آبیارش داخل شود. کار این مرد مواظبت از چشمه‌های زیرزمینی بود که آب را از کوهستان به داخل ده می‌آورد. بعد از سلام و احوال پرسی ملا از او پرسید: “چرا امروز پا برهنه‌ای”؟ مرد آبیار در حالی که پایش را می‌خاراند جواب داد: “چون کفشهایم را … ادامه

داستان کوتاه ملانصرالدین و مرد فقیر

ملانصرالدین نگاهی به آسمان انداخت و به خورشید که یکراست بر سرش می‌تابید نگاهی انداخت. تا چند دقیقه ی دیگر ملا به بالای منار می‌رسید و صدای او برای گفتن اذان ظهر در تمام شهر می‌پیچید. ملا با پاشنه ی کفشش به پهلوی الاغ کوچک سفید خود فشار آورد تا تندتر برود. ملا از اینکه … ادامه

داستان کوتاه مرد مکار یا زن مکار

حکایت شده است که در زمان قدیم پیرمرد طماع و خسیس و نخوری بود معروف به ” حاجی کنس ” که ثروت سرشاری جمع کرده و وارثی هم نداشت. با وجود این تا سن شصت سالگی همچنان یک شاهی را روی صد دینار می‌گذاشت و حتی خودش دلش راضی نمی‌شد نان خود را سیر بخورد. … ادامه

داستان کوتاه ملانصرالدین و کیسه زر

دزدی کیسه زر ملانصرالدین را ربود‌، وی شکایت نزد قاضی برد.تا خواست ماجرا را شرح دهد مردی وارد شد و نزد قاضی نشست.ملا متعجب شد و هیچ نگفت و از محضر قاضی بیرون آمد. روز بعد مردم دیدند که ملا فریاد میزند که :” آی مردم کیسه ام ، کیسه ام را یافتم ” ! … ادامه

داستان کوتاه ملانصرالدین و دود کباب

فقیری از کنار دکان کبابی میگذشت، دید کبابی گوشت ها را در سیخ کرده و به روی آتش نهاده، باد میزد و بوی کباب در بازار پیچیده بود.فقیری بسیار گرسنه که سکه ای نیز نداشت، تکه نانی از توبره اش در آورد و در مسیر دود کباب گرفته و به دهان گذاشت و به همین … ادامه

داستان کوتاه وان حمام و بیمار روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را … ادامه

داستان کوتاه دو ماهیگیر

دو نفر ماهیگیر که هم اسم نیز بودند در همسایگی یکدیگر منزل داشتند. اتفاقا یکی از آنها همسر خود و دیگری قایق ماهیگیری اش را از دست داده بود. یک نفر تازه وارد بعد از گرفتن نشانی منزل، به یکی از آن دو که قایق خود را گم کرده بود رو آورد، به خیال آنکه … ادامه

داستان کوتاه ملانصرالدین و سوزن لرزان

روزی ملانصرالدین در بازار مشغول گشت و گذار بود. سرش را به راست و چپ برگرداند و دوستان خود را در حال خرید و فروش و چانه زدن دید. ملا شلوغ بازار را دوست می‌داشت. در آنجا او می‌توانست همیشه کسانی را که از سفرهای دور و نزدیک می‌آمدند بیند. سر چهارسوق بازار ملا عده‌ای … ادامه

داستان کوتاه اخبار ناگوار

داستان زير را آرتور بوخوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند : مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد : جرج از خانه چه خبر؟ خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد سگ بيچاره … ادامه

داستان کوتاه الاغ مرده

چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد. چاک جواب داد: ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده مزرعه دار … ادامه

داستان کوتاه بچه دار شدن

  زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت … ادامه