باب چهارم در فواید خاموشی-گلستان سعدی

باب چهارم در فواید خاموشی-گلستان سعدی
به این پست امتیاز بدهید

در این بخش”باب چهارم در فواید خاموشی”گلستان سعدی نوشته شده است.

برای خواندن هر حکایت ، روی آن کلیک کنید .

 

حکایت 1 : یکی را از دوستان گفتم : امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن ، نیک و بد اتفاق افتد و دیده ی دشمنان جز بر بدی نمی‌آید .

حکایت 2 : بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد . پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی . گفت : ای پدر فرمان تو راست ، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست ؟

حکایت 3 : جوانی خردمند از فنون فضایل حظّی وافر داشت و طبعی نافر ؛ چندان که در محافل دانشمندان نشستی ، زبان سخن ببستی .

حکایت 4 : عالمی‌معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لَعنهُم الله عَلی حِدَه و به حجت با او بس نیامد ، سپر بینداخت و برگشت .

حکایت 5 : جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی‌کرد . گفت : اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی

حکایت 6 : سَحبانِ وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند به حکم آنکه بر سر جمع سالی سخن گفتی لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی ، به عبارتی دیگر بگفتی وز جمله ی آداب نُدماء ملوک یکی این است

حکایت 7 : یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آنکس که چون دیگری در سخن باشد ، همچنان ناتمام گفته ، سخن آغاز کند

حکایت 8 : تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که : سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت ؟

حکایت 9 : در عقد بیع سرایی متردّد بودم ، جهودی گفت : آخر من از کدخدایان این محلّتم . وصف این خانه چنانکه هست از من پرس ، بخر که هیچ عیبی ندارد.

حکایت 10 : یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت . فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده به در کنند . مسکین ، برهنه به سرما همی‌رفت . سگان در قفای وی افتادند . خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند . در زمین یخ گرفته بود ، عاجز شد .

حکایت 11 : منجمی به خانه در آمد . یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته . دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست .

حکایت 12 : خطیبی کریه الصّوت خود را خوش آواز پنداشتی ، و فریاد بیهده برداشتی . گفتی نَعیبِ غراب البین در پرده ی الحان اوست  یا آیت اِنَّ اأنکرَ الأصواتِ در شأن او

حکایت 13 : یکی در مسجد سنجار، به تطوّع بانگ گفتی . به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک سیرت ، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد . 

حکایت 14 : ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند . صاحبدلی برو بگذشت . گفت تو را مُشاهره چندست ؟ گفت : هیچ . گفت : پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی ؟

پایان این بخش

.....
  • امین پیرانی
  • هیچ
  • 43 views
  • ۲۲ آذر ۹۷
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0