قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / امین پیرانی

امین پیرانی

...

اشعار فروغ تنگاب جهرمی

شعر نخست :   حالش خراب بود، سرش گیج و مست مست آمد دوباره روی همان بالکن نشست یک دور به تمام خیابان نگاه کرد به جفت های مسخره ی دست توی دست لبخند زد به هر که دلش را فروخته لبخند زد به هر که شبیه خودش شکست آغوش …

توضیحات بیشتر »

شعری از مرتضی پاشاپور

کم نیستند کسانی که می توانند ساعت ها از دریا حرف بزنند بی آن که دریا را دیده باشند جمله های عاشقانه بگویند بی آن که عشقی در کار باشد اتفاق های نیفتاده را چنان بازگو کنند تا باور کنی زندگیت چقدر بیهوده می گذرد اما تو می توانی دریا …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه دلیل زندگی

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت …

توضیحات بیشتر »

اشعار یزدان تورانی

شعر نخست :   انکار کن خیابانی را که هر روز قدم به قدم دلتنگی هایمان را به هم نزدیک تر می کرد . انکار کن عاشقانه هایی را که روی لب هایمان به رقص می آمد . انکار کن کافه ای قدیمی با فنجان هایی تلخ را که شیرینی …

توضیحات بیشتر »

اشعار میثم یوسفی

شعر نخست :   نمی‌شه زمین خورد و گریه نکرد به دادم برس بهترین نارفیق هنوزم به دستای تو قانعم هنوز عاشقم، با یه زخم عمیق   تو این روزهای سیاه و کسل تنم خیسه از حس بارون شدن تورو جون هرکی که بهش مومنی فقط امشبُ حرف رفتن نزن …

توضیحات بیشتر »

اشعار مجتبی اصغری فرزقی

شعر نخست :   دلم را می سپارم دست باران هرچه بادا باد به دریاهای تقریبا خروشان هر چه بادا باد مداوا می کنم آخر سکوتم را به فریادی گلو را می تکانم در خیابان هر چه بادا باد امیدی نیست بر قایق که دل بسته است بر ساحل من …

توضیحات بیشتر »

اشعار سجاد حیدری قیری

شعر نخست :   دوباره صاعقه شیپور می زند ملوان به ماسه وصله ی ناجور می زند ملوان کجای نقشه نشستی که دزد دریایی به روی مرز تو هاشور می زند ملوان کجای اسکله خوابیده ای که اختاپوس عروس ناز تو را تور می زند ملوان پرنده رفت و نپرسیدی …

توضیحات بیشتر »

شعری از علی عربی

من روستازاده ام که در یکی از رشته کوههای البرز زاده شده ام در دامنه ی کوهی که هیچ کس قادر به وصف آن نیست کنار سروهای جنگل اسب استخوانهایم روی شیهه ی اسبان رم می کردند در پی آهوئی باشند تا که از چشمایش پیاده می شود و به …

توضیحات بیشتر »