قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / امین پیرانی

امین پیرانی

...

ضرب المثل باد آورده را باد می برد

در زمان خسروپرویز، ایرانیان شهر اسکندریه(قسطنطنیه) پایتخت روم را محاصره کردند، رومیان که سقوط شهر را نزدیک می دیدند درصدد نجات دادن ثروت شهر برآمدند، به همین خاطرآن را در چند کشتی نهادند، اما ناگهان باد مخالف وزید و کشتی ها به طرف ایرانیان حرکت کردند و در نهایت آن …

توضیحات بیشتر »

اشعار صادق عصیان

شعر نخست :   کاش می‌بودی بهار امسال هم جان می‌گرفت زندگی را بوی عطر خاک و باران می‌گرفت کاش می‌بودی کنارم ای سپیدار بلند بازوان سبز ما را عشق پیچان می‌گرفت کاش می‌بودی به دستور لبت گل می‌شگُفت از نفس‌هایت نسیم صبح فرمان می‌گرفت باز هم جفتی پرستوهای عاشق، …

توضیحات بیشتر »

اشعار محسن بیدوازی

تصادفِ زیبایی هاست اینگونه که پروانه ها به اشتیاق رنگ چشمت به شیشه ی عینکت می خورند . ***** تنها رسالت من در جهان دوست داشتن توست ببخش اگر به جنگ و گرسنگی و ترس فکر کرده ام . ***** باید کسی با پرواز خبر فاجعه را به گوش ما …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه سه اعدامی

گویند در اوایل انقلاب فرانسه،سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند.آنها عبارت بودند از : یک روحانی ، وکیل دادگستری و فیزیک دان در زمان اعدام روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سوال شد : “آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست”؟ …

توضیحات بیشتر »

از بداندیشان نیندیشم که یار من تویی

رهی معیری – غزلیات شماره ۱۴۹ غمگسار از بداندیشان نیندیشم که یار من تویی فارغم از دشمنان تا دوستدار من تویی خاطر از دم سردی باد خزانم ایمن است کز حدیث تازه و رنگین بهار من تویی بهره یاب از دولتم تا با توام خلوت نشین برکنار از محنتم تا …

توضیحات بیشتر »

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

رهی معیری – غزلیات شماره ۱۴۸ خیال انگیز خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی من از دلبستگی‌های تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت …

توضیحات بیشتر »

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی

رهی معیری – غزلیات شماره ۱۴۶ باران صبحگاهی اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی خرم کند چمن را باران صبحگاهی عمری ز مهرت ای مه ٬شب تا سحر نخفتم دعوی ز دیده ی من  وز اختران گواهی چون زلف و عارض او، چشمی ندیده هرگز صبحی به این سپیدی، …

توضیحات بیشتر »

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

رهی معیری – غزلیات شماره ۱۴۵ غباری در بیابانی نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه برمژگان من اشكی، نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغ ام را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی …

توضیحات بیشتر »

ای مشکبو نسیم صبحگاهی

رهی معیری – غزلیات شماره ۱۴۳ خاطر عاشق ای مشکبو نسیم صبحگاهی از من بگو بدان مه خرگاهی آه و فغان من به فلک برشد سنگین دلت نیافته آگاهی با آهنین دل تو، چه داند کرد ؟ آه شب و فغان سحرگاهی ای همنشین بیهده گو تا چند جان مرا …

توضیحات بیشتر »