قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار عنصری بلخی

اشعار عنصری بلخی

 

شعر نخست:

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت
همی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد
سمن با سرو می‌گوید که مستانه همی‌ رقصی
به گوشش سرو می‌گوید که یار بردبار آمد
بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد
که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد
همی‌ زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی
بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد

شعر دوم:

نعت هر کس را همی یکسان شود اهل سخن

چون به نعت او رسد اصل سخن دیگر شود

چون بیندیشم خرد مر نظم را مانی شود

چون به نظم آرم زبان مر لفظ را آزر شود

نعت گویی جز به نام وی سخن ضایع بود

تخم چون بر شوره‌ کاری ضایع و بی‌بر شود

شُست باید لفظ را تا نعت او گویی بدان

بخت باید زر را تا تاج را درخور شود

خسرو مشرق که یزدان همیشه ناصر است

هر که یزدان را پرستد ناصرش یزدان شود

فخر با خیر آن بود کز رسم او گیری و بس

علم نافع آن بود کش حجت از فرقان بود

تا جهان باشد نیابد حاسدش راحت ز رنج

رنج با راحت بود چون درد بی‌درمان بود

پادشاهی ما همه دعوی‌ است برهان تیغ او

آن نکوتر باشد از دعوی که با برهان بود

در معنی را سبب شد قطره ی باران سخاش

در دریا را سبب هم قطره ی باران بود

هر که ناشاعر بود چون کرد قصد مدح او

شاعری گردد که شعرش روضه ی رضوان بود

زان که نعتش جمع گردانید معنی‌های نیک

چون معانی جمع گردد شاعری آسان بود

بیش از این نصرت نشاید بود کاو را داده‌اند

چون ز نصرت بگذری زان سو همه خذلان بود

از تمامی دان که پنج انگشت باشد مرد را

باز چون شش گردد آن افزونی از نقصان بود


شعر سوم:

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچون كلبه بزاز پردیبا شود
راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود
روی بند هر زمینی حله چینی شود
گوشوار هر درختی رشته گوهر شود
چون حجابی لعبتان خورشید را بینی به ناز
گه برون آید زمیغ و گه به میغ اندر شود
افسر سیمین فرو گیرد زسر كوه بلند
بازمینا چشم و زیبا روی و مشكین سر شود …

شعر چهارم:

دندان و عارض بتم از من ببرد هوش

کاین در نوش طعم است آن ماه مشکبوش

 جوشان شده دو زلف بت من به روی بر

جانم بر آتش است از آن آمده به جوش

 اندر چهار چیزش دارم چهار چیز

هر شب از آن ببردن دل گشته سخت کوش

 اندر سمن بنفشه و اندر صدف گهر

اندر سهیل سنبل و اندر عقیق نوش

 ای زلف او نه زلفی،وی دو لبش نه لب

رنج عبیر سائی و درد شکر فروش

 زلف ار فرو کشد به میان بر کمر کند

چون دست باز دارد حلقه شود به گوش

 


شعر پنجم:

سر زلف مشکین جانان من

مرا کشت و پیچید بر جان من

 ایا ترک سیمین تن سنگدل

هویدا به تو راز پنهان من

 به فرمان منم باش تا برخوری

تو را بد نیاید ز فرمان من

 نگردم من ز پیمان تو من به دل

مگر دان تو دل را ز پیمان من

 


شعر ششم:

عجب مدار که نامرد، مردی آموزد

از آن خجسته رسوم و از آن خجسته سِیَر

به چند گاه دهد بوی عنبر آن جامه

که چند روز بماند نهاده با عنبر

دلی که رامش جوید نیابد آن دانش

سری که بالش جوید، نباید او افسر

ز زود خفتن و و از دیر خاستن هرگز

نه مُلک یابد مَرد و نه بر ملوک، ظفر


دو رباعی:

گفتم:صنما دلم تو را جویان است

گفتا:که لبم درد تو را درمان است

 گفتم:که همیشه از منت هجران است

گفتا:که پری ز آدمیان پنهان است

 *****

چون مهره به روی تخته نردیم همه

گاهی جمعیم و گاه فردیم همه

 سرگشته ی چرخ لاجوردیم همه

تا در نگیرد در نوردیم همه


 واژگان کلیدی: اشعار عنصری بلخی،نمونه شعر عنصری،شاعر عنصری،شعرهای عنصری،شعری از عنصری،یک شعر از عنصری،غزل عنصری،غزلیات عنصری،غزل های عنصری،شعر درباره بهار،شعری درباره عید نوروز،گزیده اشعار عنصری بلخی،ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی،رباعی عنصری بلخی،رباعیات عنصری بلخی،رباعی های عنصری بلخی،غزل ناتمام عنصری،گلچین بهترین و زیباترین اشعار عنصری بلخی،گزیده اشعار عنصری بلخی،اثری از آثار عنصری بلخی،اشعار از دیوان عنصری بلخی،اشعار ناب عنصری بلخی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code