بایگانی‌های داستان کوتاه پندآموز - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه سه اعدامی

گویند در اوایل انقلاب فرانسه،سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند.آنها عبارت بودند از : یک روحانی ، وکیل دادگستری و فیزیک دان در زمان اعدام روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سوال شد : “آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست”؟ گفت : “خدا ، خدا … ادامه

داستان کوتاه مرد و عقرب

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد . مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید وپرسید:برای چه عقربی را که … ادامه

داستان کوتاه شاهزاده و عارف

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.عارف به حضور شاه شرفیاب شدشاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در … ادامه

داستان کوتاه معلم و دانش آموزان

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند . سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های … ادامه

داستان کوتاه دلیل زندگی

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و … ادامه

داستان کوتاه مشکلات زندگی

استادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم …….. استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا’ وزنش … ادامه

داستان کوتاه الاغ پیر

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توی يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره .براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر … ادامه

داستان کوتاه بقال کم فروش

مرد فقيري بود که همسرش کره مي ساخت، آن زن کره ها را به صورت دايره هاي يک کيلويي مي ساخت. مرد آنرا به يکي از بقالي هاي شهر مي فروخت و در مقابل مايحتاج خانه را مي خريد. روزي مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصميم گرفت آنها را وزن کند. … ادامه

داستان کوتاه جغد و خدا

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درهامی‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه … ادامه

داستان کوتاه بهشتیان و جهنمیان

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ “، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک … ادامه

داستان کوتاه شکایت از روزگار

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟ آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است ! استاد وی را کنار … ادامه

داستان کوتاه دو فرشته

  دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه ی مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان … ادامه