قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار قاآنی شیرازی

اشعار قاآنی شیرازی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

آن نه روی است که یک باغ‌ گل و نسرین است

وان نه خال است که یک چرخ مه و پروین است

شادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیست

شادمان حالی از اینم که دلم غمگین است

مگس آنجا که لب توست‌‌ گریزد ز شکر

تلخش آید شکر از بس که لبت شیرین است

عاشقان خسته ی مژگان دو چشم سیه اند

زخم آن قوم نه از تیغ و نه از زوبین است

چون خرامی تو خلایق همه گویند به هم

آن بهشتی که خدا وعده نمودست این است

بت من چین به جبین دارد و حیرانم از این

که بود چین به صنم یا که صنم در چین است؟

حور گویند نزاید بچه باور نکنم

کیست آن مه نه اگر بچه ی حورالعین است

ای که گویی که تو را دینی و آیینی نیست

عاشقی دین من و مهر بتان آیین است

گفتم اول چو کبوتر کنمش زود شکار

دیدم آخرکه کبوتر منم او شاهین است

ای که گفتی که چرا دین به نکویان دادی

اولین تحفه ی عشاق به خوبان دین است


شعر دوم:

اگر از خوردن می لعل لبت رنگین است

بی‌سبب چیست که می تلخ و لبت شیرین است

حور در سایهٔ طوبی اگرش جاست چرا

طوبی قد تو در سایهٔ حورالعین است

چهرهٔ من نه سپهرست چرا همچو سپهر

هرشب از اشک روان جلو گه پروین است

دیده تا دید ترا گفت زهی سرو بلند

راستی کور به آن دیده که کوته‌بین است

به سرت گر سر من بی‌ تو به بالین سوده

سر و پا سوخته را کی هوس بالین است

این مرا بس که ز وصل صنمی لاله عذار

شب‌ و روز و مه‌ و سالم همه فروردین است

هرکجا قامت او تا گذری شمشاد است

هرکجا طلعت او تا نگری نسرین است

هجر شمشادش تیمار دل بیمارست

وصل نسرینش تسکین‌ دل مسکین است

حاصل عمر گرانمایه همین بس که مرا

مدح دارای جهان از دل و جان آیین است

خسرو رادابوالسیف که نوک قلمش

به صفت چون نفس باد صبا مشکین است

شاه آزاده محمد شه کاندر صف جنگ

مژه در چشم عدو از سخطش زوبین است


شعر سوم:

یارکی مراست رند و بذله گو،شوخ و دلربا،خوب و خوش‌ سرشت

طره‌اش عبیر،پیکرش حریر،عارضش‌ بهار،طلعتش‌ بهشت

نقشبند روح گویی از نخست،صورت لبش تا کشد درست

لعل پاره را ز آب خضر شست ،پس نمود حل با شکر سرشت

در قمار عشق از من آن پسر،برده عقل و دین،جسم و جان و سر

هوش‌ و صبر و تاب،مال و سیم و زر،قول لوطیان هرچه بود کشت

پیش از آنکه خط رویدش ز روی،بود آن پسر سخت و تندخوی

وینک از رخش سر زدست موی،تا از آن خطم چیست سرنوشت

چون خطش دمید خاطرم فسرد،کان صفای حسن شد بدل به درد

نکهت رخش باغ ورد برد،غنچه از لبش داغ و درد هشت

موی عارضم داشت رنگ قیر،در فراق او شد به رنگ شیر

در جوانیم عمرگشت پیر،دهر پنبه کرد چرخ هرچه رشت

خواهم از خدا در همه جهان،یک قفس زمین یک نفس زمان

تا به کام دل می‌خورم در آن،بی‌حریف بد بی‌نگار زشت

خوش‌ دهد بهار نشوه سرخ مل،گه کنار رود گه فراز پل

گه به زیر سرو گه به پای گل،گه به صحن باغ گه به طرف کشت

مرد چون شناخت مغز را ز پوست ،هرچه بنگرد نیست غیر دوست

هرکجا رود ملک ملک اوست ،خواه در حرم خواه در کنشت

چون ملک مرا گفت کای حبیب،یک غزل بگو نغز و دلفریب

پس ازین غزل او برد نصیب،زرع زان کس است کز نخست کشت

زین عابدین زیب مجد و جاه،بنده ی امیر نیکخواه شاه

ملک ‌را شرف خلق را پناه،هم ملک لقا هم ملک سرشت


شعر چهارم:

رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند

روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند

چون صبح از آن سبب نفس سرد می کشم

کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند

با من ستم نمی‌کند ار یار من رواست

چندان ستم نمودکه دیگر ستم نماند

گویی دلت چرا نشد از هجر من غمین

آن قدر تنگ شدکه درو جای غم نماند

چون ابر در فراق تو از بس گریستم

در چشم من چو چشمهٔ خورشید نم نماند

می ده که وقت آمدن و رفتن از جهان

کس محتشم نیامد وکس محتشم نماند

ای خواجه عمر جام سفالین دراز باد

کاو بهر باده هست اگر جام جم نماند

قاآنیا دل تو حرم خانهٔ خداست

منت خدای راکه بتی در حرم نماند


شعر پنجم:

واجب نبود دل به بتی بیهده بستن

کاو را نبود شیوه بجز عهد شکستن

هر دوست که با دوست ندارد سر پیمان

میباید از او رشتهٔ پیوند گسستن

چون یار ندارد خبر از یار چه حاصل

نالیدن و خون خوردن و بر خاک نشستن

یاری که وفا بیند و با غیر شود یار

شرط است بر او از سر عبرت نگرستن

چون باد خزان آمد و گل رفت به تاراج

ای ابر بهاری چه برآید ز گرستن

هر بنده که بگریخت ز احسان خداوند

آزاد کنش کاو نشود رام به بستن

بر زشت نکویی نتوان بست به زنجیر

از مشک سیاهی نتوان برد به شستن

با یار بگویید که از تیر ملامت

انصاف نباشد دل ما این همه خستن

زین پیش همه کام تو می‌جستم و اکنون

امید ندارم به جز از دام تو جستن

جان دادم و افسوس که جان نیست گیاهی

کاو زنده شود سال دگر باز برستن

قاآنی ازین پس ز خیال تو صبورست

با آنکه محال است صبوری ز تو جستن


شعر ششم:

یارکی هست مرا به لطافت ملکو

به حلاوت شکر و به ملاحت نمکو

دی مرا گفت به طیش،غم برانگیخته جیش

از پی موکب عیش ساخت باید یزکو

خیز و آن باده بنوش‌ که روی پاک ز هوش‌

رودت جوش و خروش‌ بسماک از سمکو

پشه زو پیل شود قطره زو نیل شود

زو ابابیل شود باز سیمین پر کو

جرعهٔ می هاتوا که جم و کی ماتوا

جملگی قد فاتوا همگی قد هلکو

شیخنا بهر عوام ساخته دانه و دام

دانه‌اش‌ سبحهٔ خام دام تحت‌الحنکو

بهر دیبای طراز تا کیت جان بگداز

شادمان باش‌ و بساز با قبای قدکو

هله قاآنی هان نقد خود دار نهان

که شد از غیب عیان نقدها را محکو

شمع شیراز منم،نکته‌پرداز منم

همه تن ناز منم،تو چه گویی کلکو؟!

فعلاتن فعلن فعلاتن فعلن

هست تقطیع سخن،دک دکادک دککو


شعر هفتم:

دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی

شیشه را آن طرف دیگر خود بنشانی

هرکه نزدیک‌تر از من بتو زو رشک برم

شیشه را باید آنسوتر خود بنشانی

زین طرف جام دهی زانطرفم بوس و لبم

در میان لب جان‌پرور خود بنشانی

چهره گلگون کنی از جام و ز رشک آتش را

زار و افسرده به خاکستر خود بنشانی

چون نسیم سحرم ده شبکی اذن دخول

چند چون حلقه مرا بر در خود بنشانی

تا به کی اسب به میدان وصالت تازد

مدعی را چه شود بر خر خود بنشانی

ماه گردون سزدت تاج کله را چه محل

که ز اکرام به فرق سر خود بنشانی

کعبتین چشمی و من مهره چو نراد مرا

می‌زنی مهره که در ششدر خود بنشانی

مادرت حور بود غیرتم آید که به خلد

صالحان را ببر مادر خود بنشانی

دامن پاک وی آلوده شود قاآنی

ترسم او را تو به ‌چشم تر خود بنشانی


شعر هشتم:

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

 ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ

گرفتار محبت را رهایی

 مرا شاهی چنان لذت نبخشد

که اندر کوی مه رویان گدایی

 سحر جانم برآمد بی‌تو از لب

گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم

برو دانم که بی‌جانان نپایی


شعر نهم :

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن

می‌شنیدم که بدین نوع همی‌راند سخن

کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک

وی ز چهرت شا شا شا مم صصصبح روشن

تتتریاکیم و بی شششهد للبت

صصبر و تا تا تابم رررفت از تتتن

طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن

گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن

مممی خواهی ممشتی به کککلت بزنم

که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟

پیر گفتا وووالله که معلومست این

که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون

گگگنگ و لا لا لا لم به خخلاق زمن

طفل گفتا خخدا را صصصد بار شششکر

که برستم به جهان از مملال و ممهن

مممن هم گگنگم مممثل تتتو

تتتو هم گگگنگی مممثل مممن


واژگان کلیدی: اشعار میرزا حبیب الله شیرازی،اشعار قاآنی شیرازی،نمونه شعر قاآنی شیرازی،شعرهای قاآنی شیرازی،غزل قاآنی شیرازی،غزل های قاآنی شیرازی،غزلیات قاآنی ،اثری از دیوان قاآنی شیرازی،از آثار قاآنی شیرازی،بهترین زیباترین ناب ترین سروده های قاآنی شیرازی،گزیده و گلچین اشعار عاشقانه قاآنی شیرازی،شعری از قاآنی شیرازی،یک شعر از قاآنی شیرازی،قاآنی شعر لکنت زبان،قاآنی شعر حرف زدن و صحبت پیرمرد گنگ و بچه،اثری از آثار قاآنی شیرازی،شعری از دیوان قاآنی شیرزای،شعر قاانی شیرازی.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*