
سعدی-گلستان-باب چهارم در فواید خاموشی
حکایت 13
یکی در مسجد سنجار، به تطوّع بانگ گفتی . به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک سیرت ، نمیخواستش که دل آزرده گردد . گفت: ای جوانمرد این مسجد را موذنانند قدیم . هر یکی را پنج دینار مرتب داشتهام . تو را ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی . برین قول اتفاق کردند و برفت . پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد . گفت : ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که اینجا که رفتهام بیست دینارم همیدهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم . امیر از خنده بیخود گشت و گفت : زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گِل
چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل



