
سحاب اصفهانی – غزل شماره 142
از من به حذر یار هوسناک نباشد
گر دامنم از لوث هوس پاک نباشد
تا خاک سر کوی تو بر سر نکند کس
گریم که ز اشکم اثر از خاک نباشد
تصدیق به غوغای قیامت نتوان کرد
گر جلوه ی آن قامت چالاک نباشد
آن کیست ندانم که از آن چاک گریبان
امروز گریبان به تنش چاک نباشد
تا ساغر می در کف ساقیست به گردش
اندیشه ای از گردش افلاک نباشد
باشد ز خدا یک جو اگر در دل او باک
در کشتن خلق اینهمه بی باک نباشد
بر حال تو زاهد بودم رشک که کس را
پروای غمی نیست چو ادراک نباشد
در بزم تو گر جای سحاب است عجب نیست
چون هر چمنی بی خس و خاشاک نباشد