تا ز حال دل من دلبر من غافل بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 128

تا ز حال دل من دلبر من غافل بود

آنچه کام من و دل بود از او حاصل بود

رست جان از تن و صد شکر که زایل گردید

آنچه یک چند میان من و او حایل بود

تا نه جان بود فدای تو از این بودم شرم

شرمم اکنون همه آن است که ناقابل بود

خلقی از راز دل من نبد آگاه ولی

به زبان تو فتاد آنچه مرا در دل بود

دیدم آن سرو که مشهور به آزادی گشت

آن هم از غیرت بالای تو پا در گل بود

دل بیتاب غم رشک رقیب افزون داشت

روزگاری که دل او به وفا مایل بود

گفت نادیدن یار است سحاب آنچه بد است

آه کز دیدن روی دگران غافل بود

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها