
سحاب اصفهانی – غزل شماره 255
به زیر تیغ از بس جان خود قابل نمیبینم
ز شرم جان ناقابل سوی قاتل نمیبینم
کسی را کز وی آسان است کام دل نمیبینم
ولی چون کار این دل کار کس مشکل نمیبینم
تو را با اینکه میبینم به خون خلق مستعجل
به خون خویشتن خویش مستعجل نمیبینم
به چشم عقل جز دیوانگان وادی عشقت
چو بینم هیچ کس را در جهان عاقل نمیبینم
نیفشاند به جز تخم وفا در کشتزار دل
ولی زین کشت جز بیحاصلی حاصل نمیبینم
دل از یاری او هر کس که بینم کنده و کس را
به غیر از خود درین اندیشه ی باطل نمیبینم
دلیل بیوفاییهای یار بیوفا این بس
که او را هیچ با اهل وفا مایل نمیبینم
تو را یا رب سرشته دست قدرت از چه آب و گل
که جز بیمهریت نقصی در آب و گل نمیبینم
دل غمگین سحاب و جز می صافی دگر چیزی
کزین آیینه زنگ غم کند زایل نمیبینم



