بایگانی‌های غزلیات سحاب - ادبستان شعر پارسی

ز ناتوانی پیری اگر به جان آیی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 315 ز ناتوانی پیری اگر به جان آیی برو به میکده یک چند تا جوان آیی به بزم وصل من اغیار ره کجا یابد؟ اگر ز چشم فلک در برم نهان آیی خبر ز حسرت من در زوال حسن رخش شوی اگر به چمن موسم خزان آیی تن ضعیف فرو … ادامه

ای در درون سینه ز مهرت دفینه‌ای

سحاب اصفهانی – غزل شماره 314 ای در درون سینه ز مهرت دفینه‌ای نگذاشت طره ی تو دلی را به سینه‌ای مهرم فزوده کین تو کین تو مهر من حیرانم آن چه مهر بود این چه کینه‌ای در بحر عشق ای که تو را میل ساحل است زین لجه کی رسید به ساحل سفینه‌ای در … ادامه

خطش مشک تری لعلش نباتی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 313 خطش مشک تری لعلش نباتی نباتی رسته ز اطرافش نباتی دهم لب تشنه جان با آن که دایم بود جاری ز هر چشمم فراتی مقیم کوی جانانم ندارم خبر از کعبه و از سومناتی به شکر اینکه داری خرمن حسن از این خرمن به مسکینان زکاتی رخت آنجا که … ادامه

یک ره به چشمم آن پری ناید به صد افسونگری

سحاب اصفهانی – غزل شماره 312 یک ره به چشمم آن پری ناید به صد افسونگری با آنکه گاهی از فسون آید به چشم کس پری در طره ی مشکین به رخ بر رخ ز زلف عنبری بر ماه داری مشک تر در مشک مه می‌پروری لعل تو ای آرام جان هم جان‌فزا هم جان‌ستان … ادامه

سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 311 سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهی که سوی من کند اما نکرد چشم سیاهی ز بیم آنکه ندانند کیست قاتلم افغان که جانب تو نکردم به حشر نیز نگاهی فتد به گردن من جرم خون من به قیامت که کودکی تو و نبود هنوز بر تو گناهی به … ادامه

از جور او مگر شب هجران شکایتی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 310 از جور او مگر شب هجران شکایتی گوید کسی که این دو ندارد نهایتی مهر کسی خوشم که اثر در دلت نکرد عشق تو کرد گر چه به هر دل سرایتی هر نوع کآورند به یاد توام نکوست هر چند ساعتی کند از من سعایتی صبح سعادت از مه … ادامه

جاودان داریم در ساغر شراب زندگی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 309 جاودان داریم در ساغر شراب زندگی من ز صهبای محبت خضر از آب زندگی زندگی دارد شتاب و ساقی دوران درنگ با درنگ او نمی سازد شتاب زندگی ز اختر بد روزی آن ماه جهانتاب از درم درنیاید تا فرو رفت آفتاب زندگی بر سرم هنگام خواب آمد ندانم … ادامه

مکن تکیه زنهار تا می‌توانی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 308 مکن تکیه زنهار تا می‌توانی به عهد جوانان به عهد جوانی کی آوردمی تاب این سست مهری؟ نمی بود اگر با من این سخت جانی نه چندان به عشاق الفت نه دوری نه پر ساده لوحی نه پر بد گمانی مده تاج درویشی و کنج عزلت به تاج فریدون … ادامه

خضر آب زندگی خواست من وصل یار جانی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 307 خضر آب زندگی خواست من وصل یار جانی کاین عیش جاودان به زه آن عمر جاودانی در لعل یار پیداست پیوسته بی کم و کاست اسکندر آنچه میخواست از آب زندگانی تا نه ز رنگ زردم آگه شوی ز دردم از خون دیده کردم رنگ خود ارغوانی گفتا: چو … ادامه

هر ساعت الفتی است تو را با جماعتی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 306 هر ساعت الفتی است تو را با جماعتی آخر از آن جماعتم انگار ساعتی دادم بهای بوسه ی او نقد جان و نیست ما را جز این به چیز دگر استطاعتی بهر ثمن به غیر کلافی چه آورد بیچاره پیره زن که ندارد بضاعتی از من خوشم که هیچ … ادامه

که گفت مشک سیه را قرین ماه کنی؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 305 که گفت مشک سیه را قرین ماه کنی؟ چو خال عارض خود روز من سیاه کنی فغان که داد دل خود نخواهد از تو کسی گهی که گوش به فریاد دادخواه کنی به همرهی رقیب از بر تو میگذرم به این وسیله مگر سوی من نگاه کنی به اشتباه … ادامه

کس ای نامهربان یاران جانی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 304 کس ای نامهربان یاران جانی کشد آنگه به جرم مهربانی رقیبان را امین خویش دانی ندانی ناید از گرگان شبانی بدید از حلقه های زلف رویت چنان کز ظلمت آب زندگانی بهای بوسه جان گیرد، فروشد متاع این چنین را رایگانی خضر بوسیده آن لب ورنه آبی نمی بخشد … ادامه