بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 2 از 27 - ادبستان شعر پارسی

یار من یار کسی گشته و دلدار کسی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 303 یار من یار کسی گشته و دلدار کسی چه شدی گر نشدی یار کسی یار کسی خار خاریش نه زین خار که بر دل دارم که نرفته است به پای گل من خار کسی نکند ار چه دل آزار من آزار کسان که دل آزرده نگشته است ز آزار … ادامه

با رقیب ای سست پیمان نرد الفت باختی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 302 با رقیب ای سست پیمان نرد الفت باختی تا مرا در ششدر رشک رقیب انداختی سوختی از آتش غیرت دل عشاق را ساختی با غیر و کار عاشقان را ساختی تا که را خواهی هلاک از درد رشک من که تو بی سبب در بزم وصل امشب مرا بنواختی … ادامه

آن کز دل خود ندیده باشی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 301 آن کز دل خود ندیده باشی رحم است اگر شنیده باشی ترسم که ز خود گذشته باشم وقتی به سرم رسیده باشی یا رب چه بود در او به جز مهر حسنی که نیافریده باشی؟ بی طاقتی دل ای دل دوست هنگام وصال دیده باشی در وصل ز بیم … ادامه

ای صاف‌تر تو را ز هر آیینه سینه‌ای

سحاب اصفهانی – غزل شماره 300 ای صاف‌تر تو را ز هر آیینه سینه‌ای آرد مگر در آینه رویت قرینه‌ای مایل به رحم شد فلک کینه‌جو به من با من ولی هنوز تو در فکر کینه‌ای خورشید اگر چه شاه سپهر است لیک هست در خیل بندگان کمینت کمینه‌ای اهل هوس چو ما به تو … ادامه

غم عشق تو را دلهای ویران خانه بایستی

سحاب اصفهانی – غزل شماره 299 غم عشق تو را دلهای ویران خانه بایستی که آن گنج است و جای گنج در ویرانه بایستی به آسانی نشاید زین دوره پی برد بر مقصد ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی به دل دادند شوق و ناله این را سوختن آن را که گل را عندلیب … ادامه

از او به یاری بختم امید غمخواری

سحاب اصفهانی – غزل شماره 298 از او به یاری بختم امید غمخواری ولی دریغ که بختم نمی کند یاری چه غم ز دیده ی بیدار عاشقان آن را که نیست یک دمش از خواب ناز بیداری به دام تا نفتد صید خود کجا داند هر آنچه یافته صید من از گرفتاری بر تو خوار … ادامه

زآن روی جان بخش زآن قد دلخواه

سحاب اصفهانی – غزل شماره 297 زآن روی جان بخش زآن قد دلخواه جان و دل من در ناله و آه نام گناهی ای شه نبردی تا از چه جرمم راندی ز درگاه؟ تا خواجه می چید اسباب خانه بیرون زدندش از خانه خرگاه از کشتن غیر بگذر چه فخر است شیر ژیان را از … ادامه

نمی‌دانم کسی در کوی او دارد گذر یا نه

سحاب اصفهانی – غزل شماره 296 نمی‌دانم کسی در کوی او دارد گذر یا نه اگر دارد گذر از حال دل دارد خبر یا نه اثر در سنگ خارا دارد افغانم نمی‌دانم که او را دل بود از سنگ خارا سخت‌تر یا نه به کویش جرأت فریادم ار باشد ز بیدادش رسد یارب به فریاد … ادامه

یاری از یار من و چرخ ستمکار مخواه

سحاب اصفهانی – غزل شماره 295 یاری از یار من و چرخ ستمکار مخواه یاری از چرخ اگر خواستی از یار مخواه دل ز چشم تو اگر چشم عنایت دارد گو پرستاری بیمار ز بیمار مخواه زین طبیبان که توانند علاجی بکنند چاره ی درد دل خویش به ناچار مخواه هر که را زیب دکان … ادامه

به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده

سحاب اصفهانی – غزل شماره 294 به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده به دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده تا تو رفتی جفا با من کنی من مردم و شادم که در دل، حسرت جور منت ای آسمان مانده نباید کرد عیب آن را که شد در خانقه ساکن همینش … ادامه

دردا که وفا در این زمانه

سحاب اصفهانی – غزل شماره 293 دردا که وفا در این زمانه از اهل زمان بود فسانه زاهد کشد آه حسرت و من در دیر مغان می مغانه خواهد ز سپهر دادم از دل این شعله که می کشد زبانه من غرقه ی بحر عشق و عشقش بحری و چو بحر بی کرانه با آن … ادامه

کردی به اشتباه کسی سوی من نگاه

سحاب اصفهانی – غزل شماره 292 کردی به اشتباه کسی سوی من نگاه من هم از آن نگاه فتادم در اشتباه بنگر جفای چرخ چه آورده بر سرم کز جور او به کوی تو آورده ام پناه اشکم چو گل ز چهره ی سرخ تو گشت سرخ روزم چو شب ز چشم سیاه تو شد … ادامه