بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 3 از 27 - ادبستان شعر پارسی

در دام صیاد ای فلک یا ذوق فریادم مده

سحاب اصفهانی – غزل شماره 291 در دام صیاد ای فلک یا ذوق فریادم مده یا آن که از فریاد من رحمی به صیادم مده یا در مکافات خوشی ای بخت ناشادم مکن ور زانکه یکسان میکنی چون خاک بر بادم مده در رهگذار خویشتن با خاک یکسانم مکن یا آنکه از عیش جهان هرگز … ادامه

گفتم: به دل شکیب تو حسرت نصیب کو؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 290 گفتم: به دل شکیب تو حسرت نصیب کو؟ گفتا: به درد عشق نکویان شکیب کو؟ خوش محفلی که باده ی ناب از سبو به جام ریزی به دست خویش و نپرسی رقیب کو؟ زاهد مرا به ترک تو هر دم دهد فریب یک جلوه زان شمایل زاهد فریب کو؟ … ادامه

شب‌های هجر خواب به چشم پر آب کو؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 289 شب‌های هجر خواب به چشم پر آب کو؟ یا خواب بخت چشم مرا بخت خواب کو؟ تا کی شب سیاه فراق آخر ای فلک هنگام صبح و روشنی آفتاب کو؟ گیرم نپرسد از تو کس امروز جرم من اندیشه ای ز پرسش روز حساب کو؟ گر قصد دوستی نکنی … ادامه

هر که کند منع من از روی تو

سحاب اصفهانی – غزل شماره 288 هر که کند منع من از روی تو کاش ببیند رخ نیکوی تو تیغ به روی تو کشیده است لیک خون مرا ریخته ابروی تو گریه ی خلق از تو ولی آب چشم خاک مرا میبرد از کوی تو کرده عیان بر همه صید افگنی زخم دلم قوت بازوی … ادامه

غافل است آن که از دلم دل او

سحاب اصفهانی – غزل شماره 287 غافل است آن که از دلم دل او گو بیندیش ز آه غافل او کرده ام جا به بزم غیر که یار ناید از شرم من به محفل او چون جرس دل فغان کند گویی بر شتر بسته اند محمل او هم فلک بود خصم دل هم یار تا … ادامه

مقصود و مدعای من آمد جفای تو

سحاب اصفهانی – غزل شماره 286 مقصود و مدعای من آمد جفای تو نبود رضای مدعی از مدعای تو خضر و من از حیات ابد بهره یافتیم او ز آب زندگی و من از خاک پای تو در وصلت اشتداد به هجران تزاید است ای درد عشق چیست ندانم دوای تو؟ رفتی و از پی … ادامه

از اشک عاشقان که نماید به کوی تو

سحاب اصفهانی – غزل شماره 285 از اشک عاشقان که نماید به کوی تو گیرم که باد خاک من آرد به سوی تو گر ترک خوی بد نکنی آه کآتشی یا ز آه من فتد به جهان یا ز خوی تو ناصح دگر ز راه نصیحت نمی کند منعم ز دیدن تو مگر دیده روی … ادامه

بندد دل ار چنین خم مشکین کمند او

سحاب اصفهانی – غزل شماره 284 بندد دل ار چنین خم مشکین کمند او ای صید دل مجوی خلاصی ز بند او اندیشه‌ای ز چشم بدش نیست زانکه هست دایم ز خال چهره بر آتش سپند او اول به کشور دل من تاخت هر که کرد جولان به جلوه‌گاه نکویی سمند او گر زاهد آنچه … ادامه

چند خونش رود از دیده ی نمناک برون؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 283 چند خونش رود از دیده ی نمناک برون؟ کاش از سینه رود این دل صد چاک برون تو در اندیشه ی خون من و غافل که به حشر برنیاید تن صد پاره ام از خاک برون چاره ی جور تو بی باک ندانم ورنه آید آه دلم از عهده … ادامه

کس نگفت ای دل به این لیلی وشان نظاره کن

سحاب اصفهانی – غزل شماره 282 کس نگفت ای دل به این لیلی وشان نظاره کن همچو مجنون خویش را بر کوه و دشت آواره کن سینه ی او را ز چاک پیرهن نظاره کن همچو جیب جان من ناصح گریبان پاره کن یا دلم را طاقتی یا رب کز آن برناید آه یا دلش … ادامه

ز خاک کویش ای دل گاهگاهی دیده روشن کن

سحاب اصفهانی – غزل شماره 281 ز خاک کویش ای دل گاهگاهی دیده روشن کن وگر زآن هم نه‌ای خرسند یاد از حسرت من کن پی آسایش ای مرغ چمن در دام مسکن کن شوی هر گه که دلتنگ از اسیری یاد گلشن کن به آن حالم که در دل داشت شوق دیدنش عمری کنون … ادامه

به زلف او همه دل‌های دل فگاران بین

سحاب اصفهانی – غزل شماره 280 به زلف او همه دل‌های دل فگاران بین به بی قرار دگر جای بی قراران بین چو بزم وصل بود گو مباد گشت چمن به جای عارض گل روی گلعذاران بین به بی وفایی یار و به بی ثباتی عمر گواه عهد گل و موسم بهاران بین به گلشن … ادامه