بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 4 از 27 - ادبستان شعر پارسی

همین تا از نگاهی بی‌قرارم می‌توان کردن

سحاب اصفهانی – غزل شماره 279 همین تا از نگاهی بی‌قرارم می‌توان کردن ز وصل خویش فکری هم به حالم می‌توان کردن سگانش را نکرد از الفت من منع پنداری نمی‌داند چه سان بی‌اعتبارم می‌توان کردن چنین کز من ز خلف وعده داری شرم ار یک ره وفای وعده چون خود شرمسارم می‌توان کردن ز … ادامه

مدعی را کرد یار خویشتن

سحاب اصفهانی – غزل شماره 278 مدعی را کرد یار خویشتن تا کنم من فکر کار خویشتن به که ندهم وعده ی وصلش به خویش تا نباشم شرمسار خویشتن همنشینی با سگ کویش کنم تا فزایم اعتبار خویشتن غیر چون دیدم به بزمت با رقیب بستم از کوی تو بار خویشتن گه نشانم آتش سوزان … ادامه

با جفاجویی او مشکل شود دمساز من

سحاب اصفهانی – غزل شماره 277 با جفاجویی او مشکل شود دمساز من ور کسی از عاشقان با وی بسازد باز من هر دو تا داریم چون در پرده دارم راز من غمزه ی خونریز یار و دیده ی غماز من از رقیبم گوییا نشناخت امشب کاین قدر نیستم در بزم او شایسته ی اعزاز … ادامه

آه که آخر نماند ای بت دمساز من

سحاب اصفهانی – غزل شماره 276 آه که آخر نماند ای بت دمساز من حسن بدانجام تو عشق خوش آغاز من طایر دل آشیان بست به شاخی دگر نغمه ی دیگر گرفت مرغ خوش آواز من دانه میفشان دگر بهر فریبم که هست جانب بام دگر خواهش پرواز من ای که به خواری مدام راندی … ادامه

گل گلزار گر از آب و گل آید بیرون

سحاب اصفهانی – غزل شماره 275 گل گلزار گر از آب و گل آید بیرون گل مهر تو ز گلزار دل آید بیرون سر که امروز به تیغ تو نیفتد بر خاک به که از خاک به فردا خجل آید بیرون لحظه ای فرصت دیدن ندهد قطره ی اشک بس که از دیده به هم … ادامه

نرسد تیر تو بر پیکر من

سحاب اصفهانی – غزل شماره 274 نرسد تیر تو بر پیکر من هست گویی به خدنگت پر من از تو سوزی که به دل بود هنوز می توان یافت ز خاکستر من لب شیرین تو دارد ز عتاب زهر در شربت جان پرور من ساغرم گه شکند توبه و گاه توبه ی من شکند ساغر … ادامه

رخ یاران دو زلف تیره پوشیدند از یاران

سحاب اصفهانی – غزل شماره 273 رخ یاران دو زلف تیره پوشیدند از یاران سیه کردند روز عالمی را آن سیه کاران دل مجروح ما دارد امید ناوک دیگر تو تیره خود برون آری ز دلهای دل افگاران دلم دارد ز چشمش چشم لطف اما نمیداند ز بیماران نمی آید پرستاری بیماران چو پا در … ادامه

چندین عتاب و ناز نخواهد هلاک من

سحاب اصفهانی – غزل شماره 272 چندین عتاب و ناز نخواهد هلاک من از یک نگه به باد توان داد خاک من گو یک نظر به چاک گریبان او ببین ناصح که طعنه زد به گریبان چاک من هر جا که بود درد و غمی در جهان نجست جایی دگر به غیر دل دردناک من … ادامه

کاش اکنون که به کوی تو بود منزل من

سحاب اصفهانی – غزل شماره 271 کاش اکنون که به کوی تو بود منزل من بود بر پای من این بند که دارد دل من از پی رنجش ساعد به شهیدان ستم دعوی آن است که در حشر کند قاتل من در برم دل تپد از شوق خدنگت همه عمر مگر آن روز که در … ادامه

از دست دادخواه اگر این است آه من

سحاب اصفهانی – غزل شماره 270 از دست دادخواه اگر این است آه من آه ار به داد من نرسد دادخواه من بنشست هر که دید به رخسار ماه من زآن طره ی سیاه به روز سیاه من از بس دلم به ناله و افغان گرفته خو خواهم به داد من نرسد دادخواه من جیش … ادامه

دل شد از دست و به راه طلبش آنچه دویدم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 269 دل شد از دست و به راه طلبش آنچه دویدم غیر ناکامی و رنج و غم و اندوه ندیدم رشته ی مهر و وفا را چو گسست آن بت زیبا نبود جای ملامت که دل از عمر بریدم هر چه آن دوست بسوزاندم از آتش هجران هیچگه در ره … ادامه

امید مهر به هر کس که بود جز تو گسستم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 268 امید مهر به هر کس که بود جز تو گسستم به صد امید وفایی که دل به مهر تو بستم برای بستن عهدی که از نخست شکستی چه عهدها که به عهد تو سست عهد شکستم اگر چه نیست امیدی به عهد سست تو اما به این خوشم که … ادامه