بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 5 از 27 - ادبستان شعر پارسی

پنهان ز مدعی به کناری گرفته‌ایم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 267 پنهان ز مدعی به کناری گرفته‌ایم آن زلف بی‌قرار و قراری گرفته‌ایم در زلفش از رقیب نهان کرده‌ایم رخ برقع به روز از شب تاری گرفته‌ایم دانی بتان چه روز بدانند قدر ما روزی که هر یکی پی کاری گرفته‌ایم صافیم همچو آیینه با او ولی خطش تا سر … ادامه

در خیال توبه افتاده است دل از باده‌ام

سحاب اصفهانی – غزل شماره 266 در خیال توبه افتاده است دل از باده‌ام زین سبب از چشمت ای پیر مغان افتاده‌ام خانه ی دل شد ز هر نقش و نگاری بی‌نیاز با وجود نقش مهر آن نگار ساده‌ام تا میان بندگی بستم به کوی می‌فروش یافت آزادی ز هر قیدی دل آزاده‌ام یک طرف … ادامه

به روی غیر چو نگذاری ام که در بندم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 265 به روی غیر چو نگذاری ام که در بندم ز آستان توام به که رخت بربندم هزار عقده فزون تر بود به رشته ی مهر ز بس تو بگسلی و من به یکدگر بندم چو من به خاک درت تا کسی نیابد راه ره سرای تو را زآب چشم … ادامه

گر قصه ای از زلف چو چوگان تو آرم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 264 گر قصه ای از زلف چو چوگان تو آرم سرها همه چون گوی به میدان تو آرم دستی به سر از حسرت و دستی به گریبان دست دگرم کو که به دامان تو آرم گر در چمن از حسن تو یک شمه سرایم مرغان چمن را به گلستان تو … ادامه

تا برده سیه کاری زلف تو ز راهم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 263 تا برده سیه کاری زلف تو ز راهم پیداست که چون میگذرد روز سیاهم دردا که بمردم به شب هجر و کنون هست از درد فراق تو بتر شرم گناهم نه جرأت دیدار و نه یارای نگاهی گیرم که دهد کس به سر کوی تو راهم از ابر چه … ادامه

با خیالت به مراد دل خود در سخنم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 262 با خیالت به مراد دل خود در سخنم آه اگر چرخ جفاپیشه بداند که منم رشک در عشق به یعقوب مرا وقتی نیست که رسد بویی از آن یوسف گل پیرهنم یابد از خنجر خونریز که ام کشته به حشر هر که مژگان تو را بیند و خونین کفنم … ادامه

چه غم گر در برش مهر خموشی بر دهن دارم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 261 چه غم گر در برش مهر خموشی بر دهن دارم که با او در میان از هر نگاهی صد سخن دارم مرا نه طاقتی در دست و نه خویی به بیدادی نمی‌دانم علاجش چیست این دردی که من دارم شود روزی که پرسد از تو خون خلق و من … ادامه

جز خانه ی دل منزل جانانه ندانم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 260 جز خانه ی دل منزل جانانه ندانم کس را به جز او صاحب این خانه ندانم امروز که گویند تو در خانه ی مایی از بی خودی شوق ره خانه ندانم از خال تو افتاده به دام ار چه بود باز مرغ دل من مایل این دانه ندانم عیبم … ادامه

کشم ار جور ازو باز وفا می‌خواهم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 259 کشم ار جور ازو باز وفا می‌خواهم بین چه‌ها می‌کشم از یار و چه‌ها می‌خواهم از خدا بر کف او تیغ جفا می‌خواهم راحت خلق خدا را ز خدا می‌خواهم بس که خواهم که به آمیزش کس خو نکنی خویش را هم ز تو پیوسته جدا می‌خواهم گر چه … ادامه

چون نیست به دل قوت فریاد گرفتم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 258 چون نیست به دل قوت فریاد گرفتم در رهگذرش جا ز پی داد گرفتم خواهم که به دام آورم از سادگی او را آنگه به فریبی که ازو یاد گرفتم چون میل تو را دید به امداد تو آمد بر قتل رقیب آنکه به امداد گرفتم از شوق شد … ادامه

پیغام تو را گر همه دل بود بریدم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 257 پیغام تو را گر همه دل بود بریدم یک بار نگفتم که ندامت نکشیدم سنگ ستم هیچ کس این ذوق ندارد بسیار ز هر گوشه ی دیوار پریدم در مجلس اغیار ندانم به که بودی هر گه سخن مهر و وفا از تو شنیدم از بس که به امید … ادامه

چو فکر کوتهی عمر ای پسر کردم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 256 چو فکر کوتهی عمر ای پسر کردم حدیث زلف دراز تو مختصر کردم هزار نامه نوشتم ولی از آتش دل اگر نسوختم از آب دیده تر کردم به روی خوب تو مایل نخواستم کس را از آن ز خوی بدت خلق را خبر کردم حدیث شوق چنان بی نهایت … ادامه