بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 6 از 27 - ادبستان شعر پارسی

به زیر تیغ از بس جان خود قابل نمی‌بینم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 255 به زیر تیغ از بس جان خود قابل نمی‌بینم ز شرم جان ناقابل سوی قاتل نمی‌بینم کسی را کز وی آسان است کام دل نمی‌بینم ولی چون کار این دل کار کس مشکل نمی‌بینم تو را با اینکه می‌بینم به خون خلق مستعجل به خون خویشتن خویش مستعجل نمی‌بینم … ادامه

عمری امید وفا و مهر از آن دل داشتم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 254 عمری امید وفا و مهر از آن دل داشتم خویش را خرسند از این فکر باطل داشتم بی سبب در زیر تیغ ای جان ناقابل نبود هر قدر شرمندگی از روی قاتل داشتم مانده از سرو روانی پای من در گل چه باک گر چو قمری مهر سر و … ادامه

گفتم از وصلش علاج درد روزافزون کنم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 253 گفتم از وصلش علاج درد روزافزون کنم روز وصلش دردم افزون شد ندانم چون کنم تا ز رنگ زرد من ظاهر نگردد درد من روی خود از اشک گلگون هر زمان گلگون کنم شمه ای از حسن یار و عشق خود یابم چو گوش بر حدیث لیلی و افسانه … ادامه

گر چه در باغ سر کوی تو ای گل خارم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 252 گر چه در باغ سر کوی تو ای گل خارم تا به کوی توام از باغ جنان بیزارم ای که گفتی به چه کاری نگذشته است هنوز در غمت کار من از کار ولی در کارم هم علاج من بیمار تواند گر چه چشم بیمار تو کرده است چنین … ادامه

هرگز نیافت کس اثری در ترانه‌ام

سحاب اصفهانی – غزل شماره 251 هرگز نیافت کس اثری در ترانه‌ام جز اینکه سوخت خار و خس آشیانه‌ام نبود زبان که آگهت از سوز دل کنم این شعله بین که می‌کشد از دل زبانه‌ام یک ره چو بوسم آن لب شیرین که نیست خوش با عمر جاودانه غم جاودانه‌ام هر شامگه روم ز پیش … ادامه

باز بر درگهت ای مایه ی ناز آمده‌ام

سحاب اصفهانی – غزل شماره 250 باز بر درگهت ای مایه ی ناز آمده‌ام خشمگین رفته به صد عجز و نیاز آمده‌ام رفتن از رشک رقیب آمدن از غایت شوق بارها رفته‌ام از آن در و بازآمده‌ام کرده‌ام طی به امید ره شوقت رحمی که از آن مرحله ی دور و دراز آمده‌ام در عیارم … ادامه

مپندار ناشادی یار دارم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 249 مپندار ناشادی یار دارم یک امشب که با او دلی شاد دارم چه سازیم با هم که نه تاب افغان تو داری نه من تاب بیداد دارم گرفتار سرو چمن قمری و من گرفتاری سرو آزاد دارم طمع بین که با مدعی چون ستیزم از آن بی وفا چشم … ادامه

گله تا حشر اگر ز یار کنم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 248 گله تا حشر اگر ز یار کنم شرح یک شمه از هزار کنم چاره ی یأس شد ز وعده ی وصل تا چه با درد انتظار کنم روزگارم سیه تو کردی و من شکوه از جور روزگار کنم بر در او چه جای نومیدیست به چه دل را امیدوار … ادامه

کی شکایت از دل بی رحم دلبر داشتم؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 247 کی شکایت از دل بی رحم دلبر داشتم؟ گر چو او من هم دلی از سنگ در بر داشتم نیست غم گر داده ام جان زآنکه با خود کرده ام آن غمی کآن را ز جان خویش خوش تر داشتم دیدم استغنای او اکنون به زخمی راضی ام ورنه … ادامه

نیم جانی بود تا جا بود در میخانه‌ام

سحاب اصفهانی – غزل شماره 246 نیم جانی بود تا جا بود در میخانه‌ام پر نشد پیمانه تا خالی نشد پیمانه‌ام از دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر دانی که کیست؟ من که دایم در علاج این دل دیوانه‌ام آورد هر چند خواب افسانه اما نایدت هرگز اندر دیده خواب ار بشنوی افسانه‌ام از فریب خال او در … ادامه

چه غم که ریخته شد بال و پر ز سنگ توام

سحاب اصفهانی – غزل شماره 245 چه غم که ریخته شد بال و پر ز سنگ توام که بی نیاز ز بال از پر خدنگ توام روی ز محفل من زود و دیر باز آیی هم از شتاب تو غمگین هم از درنگ توام جهان به پیش نظر در غمت چنان تنگ است که کار … ادامه

کجا اندیشه از چشم بد ایام می‌کردم؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 244 کجا اندیشه از چشم بد ایام می‌کردم؟ در ایامی که در میخانه می در جام می‌کردم کنون نه وصل صیاد و نه امید گرفتاری به این روزم نشاند آن شکوه‌ها کز دام می‌کردم به ظاهر از سر کوی تو می‌رفتم به شوق اما نگاه حسرتی سوی قفا هر گام … ادامه