
سحاب اصفهانی – غزل شماره 246
نیم جانی بود تا جا بود در میخانهام
پر نشد پیمانه تا خالی نشد پیمانهام
از دل دیوانهام دیوانهتر دانی که کیست؟
من که دایم در علاج این دل دیوانهام
آورد هر چند خواب افسانه اما نایدت
هرگز اندر دیده خواب ار بشنوی افسانهام
از فریب خال او در دام زلفش دل فتاد
مبتلای دام او دل گشت از این دانهام
با تو گر در گلخنم چون عندلیبم در چمن
بیتو گر در گلشنم چون جغد در ویرانهام
از جنون عشق تا کی منعم ای فرزانگان
این جنون خوشتر بود از عقل هر فرزانهام
یک نگاه آشنای چشم مست او سحاب
این چنین بیگانه کرد از خویش و از بیگانهام