بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 7 از 27 - ادبستان شعر پارسی

پیش از این باری اگر در بزم یاری داشتم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 243 پیش از این باری اگر در بزم یاری داشتم بر دل از رشک رقیبان نیز باری داشتم رفت خاک من به باد آنجا خوشا وقتی که من بر سر آن کوی از خود یادگاری داشتم جان اگر آسان ندادم از گرانجانی مدان زآن که در هنگام مردن انتظاری داشتم … ادامه

در هجر تو پروای دل زار ندارم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 242 در هجر تو پروای دل زار ندارم من در غم خویشم به کسی کار ندارم دانی که میان من و زهاد چه فرق است؟ فرقی که من از کار خود انکار ندارم گر بار به اغیار دهی گر نروم من زین گونه که من طاقت این کار ندارم خاموشی … ادامه

به خاک پاکم کنید چندی فغان و غوغا پس از هلاکم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 241 به خاک پاکم کنید چندی فغان و غوغا پس از هلاکم که شاید آن شوخ که یک ره آرد پی تماشا گذر به خاکم تو را توهّم از این که خاکم مباد باد آورد به کویت مرا تصور که از ترحم نمیدهی تو به باد خاکم به حیرتم زین … ادامه

دل که پیش دوست گوید خون شدم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 240 دل که پیش دوست گوید خون شدم من کزو دورم چه گویم چون شدم چون کمر بر قتلشان بستی چه شد؟ کز شمار عاشقان بیرون شدم از دل ناکام و جان نامراد بر مراد خاطر گردون شدم از جنون عشق لیلی طلعتی عاقبت سرگشته چون مجنون شدم باشدم صد … ادامه

چه غم گر در بهاری بوسه ی او نقد جان دادم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 239 چه غم گر در بهاری بوسه ی او نقد جان دادم حیات بی ثباتی بهر عمر جاودان دادم نشد هرگز به من مایل دل او برخلاف من که غیر از او ندادم دل به کس تا آنکه جان دادم تمام عمر صرف این و آن کردم، ستم کردم که … ادامه

روز جزا چون ادعای جان ناقابل کنم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 238 روز جزا چون ادعای جان ناقابل کنم کز شرم نتوانم نگاهی جانب قاتل کنم چون رشکم آید زین و آن گیرم سراغت هر زمان هر گه تو را ای دلستان خواهم نشان از دل کنم در بزم اغیار ای صنم در بزم ننهادم قدم یا نقد جان از کف … ادامه

از غم عشقی کز آن آتش به جان انداختیم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 237 از غم عشقی کز آن آتش به جان انداختیم ناله ای کردیم و شوری در جهان انداختیم با سگش تا طرح الفت در میان انداختیم آتش غیرت جهانی را به جان انداختیم برقی از بخت بد ما بر خس و خاری نتافت تا در این گلزار طرح آشیان انداختیم … ادامه

چون شادی بی غم به جهان یاد ندارم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 236 چون شادی بی غم به جهان یاد ندارم دلشاد از اینم که دل شاد ندارم یاد آن شه چینی که دهد داد ندارم اما چو تو بیدادگری یاد ندارم آن روز کدام است که بی آن لب شیرین صد رشک به ناکامی فرهاد ندارم؟ آیینه گرفت از کف مشاطه … ادامه

به کوی می فروش افتاد راهم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 235 به کوی می فروش افتاد راهم ز آسیب حوادث در پناهم به غیر از دل که آن هم مایل توست که خواهد بود در محشر گواه هم سیه کاری چشمان سیاهم نشاند آخر به این روز سیاهم نبودش خاطر از قتلم تسلی به حرف غیر بگذشت از گناهم در … ادامه

خوش آنکه ره عیش به اغیار گرفتیم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 234 خوش آنکه ره عیش به اغیار گرفتیم کام دل خویش از لب دلدار گرفتیم زین اشک که اکنون ره ما بست از آن کوی در آن سر کوه راه به اغیار گرفتیم در محفل او مدعی از غیرت ما بار بربست به صد حسرت و ما بار گرفتیم دردا … ادامه

این چه دام است ندانم که در آن افتادم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 233 این چه دام است ندانم که در آن افتادم کآشیان و گل و گلشن همه رفت از یادم به سوی من نظر زاهدی افتاده مگر که چنین از نظر پیر مغان افتادم چرخ خواهد کند اجزای وجودم همه خاک لیک جایی که به کوی تو نیارد بادم سر بپیچم … ادامه

چو باشد آن لب میگون شراب ارغوانی هم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 232 چو باشد آن لب میگون شراب ارغوانی هم بگو وصف زلال کوثر آب زندگانی هم به کویش رفتم و از ضعف نتوانم که باز آمد توانایی به کار آمد مرا و ناتوانی هم ز خط گیرم که کم شد کبر و ناز او عبث باشد که با یارانش افزون … ادامه