بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 8 از 27 - ادبستان شعر پارسی

بر سر نازش در آن کو با رقیبان نیستم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 231 بر سر نازش در آن کو با رقیبان نیستم در ره عشق این مخواه از من که من آن نیستم زین خوشم کز بس که با من در خیال دشمنی است هر کجا هستم ز چشم دوست پنهان نیستم در بهای بوسه ی جان بخش جان خواهی ز من … ادامه

خواهم اگر به کوی تو خاکی به سر کنم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 230 خواهم اگر به کوی تو خاکی به سر کنم باید نخست چاره ی این چشم تر کنم گوید مخواه ناله در آن دل اثر ز من کآن سنگ خاره نیست که در وی اثر کنم از سنگ جور چون پردش طایری ز بام من شکر از شکستگی بال و … ادامه

دل صید کمند توست جان هم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 229 دل صید کمند توست جان هم این گشته اسیر دامت آن هم فریاد که در دل تو فریاد تاثیر نمی کند فغان هم شاه از تو حذر کند گدا هم پیر از تو به جان بود جوان هم از دام و قفس چو بگذرد کس گلزار خوش است و … ادامه

در عشق چو باید که به ناچار بمیرم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 228 در عشق چو باید که به ناچار بمیرم از جور تو به کز غم اغیار بمیرم هر شب دهی ام وعده ی دیدار که تا صبح صد بار شوم زنده و صد بار بمیرم گیرم به نگاهی ز تو صد حسرتم افزود دیگر به سرم بگذر و بگذار بمیرم … ادامه

آمد ز در و داد به کف جام شرابم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 227 آمد ز در و داد به کف جام شرابم هم آب بر آتش زد و هم آتش از آبم از آتش سودای گلی دل زندم جوش این است که دایم چکد از دیده گلابم با مدعی آمد به سرم آه که دارد ماری به سر این گنج که بینی … ادامه

چنان در بزم غیر امشب غمین از وصل جانانم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 226 چنان در بزم غیر امشب غمین از وصل جانانم که هر دم شاد سازند از نوید روز هجرانم چو اندیشم ز جور پاسبان و منع دربانش که در آن کو ز چشم این و آن از ضعف پنهانم گرم زین پیش یک گل بود دایم زینت دامان کنون باشد … ادامه

گر زآن که فغانی ز دل زار برآرم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 225 گر زآن که فغانی ز دل زار برآرم کام دل زار از تو دل‌آزار برآرم از آبله ی پا به ره وادی عشقت هر گام چه گل‌ها که ز هر خار برآرم خواهم که دل از روزن روی تو ببیند گر تیر تو از سینه ی افگار برآرم از … ادامه

از تغافل یا تو را با خویش مایل می‌کنم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 224 از تغافل یا تو را با خویش مایل می‌کنم یا برون مهر تو را یک باره از دل می‌کنم گر به جا خوی برآرد خون ز چشمم دور نیست زیر تیغ از بس که شرم از روی قاتل می‌کنم هر زمان بر سینه از ناخن گشایم رخنه‌ها چاره‌ها بنگر … ادامه

ایمن نباشد عاشقی در کویت از تیغ ستم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 223 ایمن نباشد عاشقی در کویت از تیغ ستم با آن که دارد ایمنی صیدی که باشد در حرم مهر رخت خلوت گزین آنجا که بنمایی جبین پیدا که خورشید از زمین آنجا که بگذاری قدم گاهی از آن صفر دهان گاهی از آن موی میان داری وجود عاشقان معدوم … ادامه

هر عهد به هر کسی که بستم

سحاب اصفهانی – غزل شماره 222 هر عهد به هر کسی که بستم در عهد تو بی وفا شکستم دلگیر به پرسش من آمد پنداشت که من هنوز هستم شادم که گرت چنین بود عهد هر لحظه به دست توست دستم جامی زد و با من آنچه خواهد گوید به بهانه ای که مستم افزود … ادامه

خطت دمید و آمدی ای غمگسار دل

سحاب اصفهانی – غزل شماره 221 خطت دمید و آمدی ای غمگسار دل وقتی نیامدی که بیایی به کار دل تنها شبی ز لطف بیا در کنار من اما چنان میا که نیایی به کار دل رفتیم و ماند دل به برت یادگار ما وین اشک سرخ بر رخ ما یادگار دل چشم سیاه و … ادامه

زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال

سحاب اصفهانی – غزل شماره 220 زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال کاندیشه ی وصال توام رفته از خیال بخت ار مدد کند به وصالش رسم ولی موقوف بر محال نباشد به جز وصال از چنگ او چگونه گریزم که می رسد شاهین تیز پر به حمام شکسته بال؟ لطفت نکرد چاره ی … ادامه