بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 9 از 27 - ادبستان شعر پارسی

خواهد هزار زنده ز غیرت شود هلاک

سحاب اصفهانی – غزل شماره 219 خواهد هزار زنده ز غیرت شود هلاک گاهی پس از هلاکم اگر بگذرد به خاک شد چاک سینه ی فلک از آه ما بترس آهی که بر فلک رود از سینه های چاک ای روز من ز دست تو چون طره ی تو تار وی عشق من به روی … ادامه

بار در بزم وصال تو شب تار فراق

سحاب اصفهانی – غزل شماره 218 بار در بزم وصال تو شب تار فراق چون ندارم چه کنم گر نکشم بار فراق؟ چاره ی درد گر از شربت وصلش نکند غیر مردن چه بود چاره ی بیمار فراق؟ از گل وصل رسد نکهت دیگر به مشام هر کسی را که خلیده است به دل خار … ادامه

ز اطراف گلستان تو روییده خار حیف

سحاب اصفهانی – غزل شماره 217 ز اطراف گلستان تو روییده خار حیف آورده خار گلبن حسنت به بار حیف از بس حذر نکردیم از آه دل کنون از دود آهم آیینه ات گشته تار حیف شد غنچه ی لب و گل رویت نهان ز خط زان غنچه صد دریغ وز آن گل هزار حیف … ادامه

یار رقیب شد به فسون یار من دریغ

سحاب اصفهانی – غزل شماره 216 یار رقیب شد به فسون یار من دریغ جبرئیل گشت هم نفس اهرمن دریغ ای مدعی که جان تو باشد به تن دریغ یار است با تو یار من از یار من دریغ عمری گذشت و یوسف من از وفا نکرد یکبار یاد ساکن بیت الحزن دریغ با یار … ادامه

چون تو می خواهیم از خود به نگاهی قانع

سحاب اصفهانی – غزل شماره 215 چون تو می خواهیم از خود به نگاهی قانع به نگاهی شود این دیده الهی قانع باعث دوری من شد طمع وصل مدام کاش میبود از اول به نگاهی قانع شد خراب از غم او هر دلی آری نشود خود به ویرانی یک خانه سپاهی قانع روز و شب … ادامه

بلبل به چمن چنان کند حظ

سحاب اصفهانی – غزل شماره 214 بلبل به چمن چنان کند حظ ما راست به کویت آنچنان حظ از لذت دامش آگهی نیست مرغی که کند در آشیان حظ دارد می ناب ارغوانی یا آن رخ همچو ارغوان حظ ما جور کشیم و تو جفا کیش ما راست ازین تو را از آن حظ از … ادامه

بهر برچیدن چو چیدند این بساط

سحاب اصفهانی – غزل شماره 213 بهر برچیدن چو چیدند این بساط طبع دانا زان نیابد انبساط جان پاکان ست خاک این سرا جسم شاهان ست خشت این رباط با وفا الفت نیابد طبع دهر آب و آتش را نشاید اختلاط زانبساط اندوه چون می آورد؟ انبساط اندوه و اندوه انبساط روح را ز اندیشه … ادامه

رود ز جانم اگر بنگرم بر آن عارض

سحاب اصفهانی – غزل شماره 212 رود ز جانم اگر بنگرم بر آن عارض هزار عارضه ام گر بود به جان عارض به عشق تا نزند طعنه ناصحم چه شود؟ که یک رهش بنمایی به امتحان عارض بیفتد از نظر عندلیب عارض گل دهد چو جلوه گل من به گلستان عارض نگار سرو قدم داشت … ادامه

تا نئی از قید جان و تن خلاص

سحاب اصفهانی – غزل شماره 211 تا نئی از قید جان و تن خلاص نیست ممکن وصل در بزم خلاص زنگ از آیینه ی دل بر ز عشق زآتش آری زر ز غش یابد خلاص شامل است الطاف عامش بر عوام کامل است اشفاق خاصش بر خواص بهر قتلم ساعد او رنجه شد بیش از … ادامه

روزی که یکی شیفته آمد به کمندش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 210 روزی که یکی شیفته آمد به کمندش آرام نگیرد دل دیوانه پسندش گر شیفتگی زین دل دیوانه نیاموخت بر پای چرا بند نهد زلف بلندش آهی است که از حسرت او سر زند از سنگ هر گه که شراری جهد از نعل سمندش آمد به سرم تیغ جفا بر … ادامه

اگر با غیر خواهم سر گرانش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 209 اگر با غیر خواهم سر گرانش به من آن به که باید مهربانش سر مویی ندارد فرق با موی میان موی و آن موی میانش لبش را نایب خود بر زمین کرد چو عیسی شد مکان در آسمانش خطش را نیست چون حسنش زوالی بهاری بی خزان دارد خزانش … ادامه

بس آنجا رفته بر خاک آرزویش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 208 بس آنجا رفته بر خاک آرزویش سراسر آرزو شد خاک کویش اگر نشناسمش چندان عجب نیست ز بس کم دیده ام از شرم رویش به دلها جای او شد از چه هر دم به هر دل آتشی افگنده خویش ز درد رشک تا آسوده باشم نباید کرد هرگز جستجویش … ادامه