بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 10 از 27 - ادبستان شعر پارسی

ز چشم غیر پوشیدم جمالش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 207 ز چشم غیر پوشیدم جمالش نمیدانم چه سازم با خیالش به کویش زندگی چندان حرام است که خونم غیر اگر ریزد حلالش نویسم نامه و مرغی نبینم که بتوان بست این آتش به بالش دلم از همنشینت رشکها داشت کنون از رحم می سوزد به حالش به گلشن چون … ادامه

به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 206 به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامش که گر حاصل نشد کام من او حاصل شود کامش زند هر سنگ بهر راندنم بر بال و پر گردد برای ماندنم عذری دگر در گوشه ی بامش نقاب زلف مشکین هر که بیند بر رخش داند که روز عاشقان یکسان … ادامه

نه همین ز شرم در بر نکشیده‌ام هنوزش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 205 نه همین ز شرم در بر نکشیده‌ام هنوزش که برم نشسته عمری و ندیده‌ام هنوزش دلم از تو خرم و خوش به سوالی و جوابی که نگفته‌ام همان و نشنیده‌ام هنوزش به مشام غیر خواهم نرسد از او شمیمی ز ریاض حسن آن گل که نچیده‌ام هنوزش دل خویش … ادامه

گر خواهی ای صبا خبری خوش رسانی اش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 204 گر خواهی ای صبا خبری خوش رسانی اش گو شرح ناتوانی من تا توانی اش بلبل که خوش دلی به چمن بسته در بهار گو غافلی ز آفت باد خزانی اش ز اهل هوس نکرده مرا فرق تا ز خط زایل نگشت دلبر من دلستانی اش چندان گرفته دل … ادامه

اگر زآمیزش اغیار نبود یار من عارش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 203 اگر زآمیزش اغیار نبود یار من عارش چرا گردد خجل هر گه که بینم پیش اغیارش؟ به بازار محبت از متاع عاشقی ما را وفایی هست و جانی تا که خواهد شد خریدارش هنوز از بار جورت نیست آگه دل، به دوش او بنه باری فزون‌تر تا بداند چیست … ادامه

نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 202 نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش همین ترسد ز من آلوده گردد دامن پاکش نیابی هرگز آسایش گرت هر کشته‌ای خواهد که از راه وفا یک بار آیی بر سر خاکش گهی از خار خار سینه ی چاکم شود آگه که از عشق گلی گردد گریبان همچو … ادامه

خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 201 خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوش جدا زآن یار خوش دیگر ندیدم روزگاری خوش نمیدانم به صید دل چه آمد آنقدر دانم که در خون می تپد از شهسواری خوش شکاری خوش نوید کشتنم آن شوخ امشب داده و دارم به امید وفای وعده ی … ادامه

به راهی می‌کشد عشقم که پیدا نیست پایانش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 200 به راهی می‌کشد عشقم که پیدا نیست پایانش خضر نبود عجب گر گم کند ره در بیابانش اگر هر دم بود صد عهد و پیمان با رقیبانش نیندیشم که آن پیمان‌شکن سست است پیمانش شب وصل است و می‌نالم که شاید چرخ پندارد که باز امشب شب هجر است … ادامه

چو پرده برفتد از روی مهر آسایش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 199 چو پرده برفتد از روی مهر آسایش سزد که مهر درافتد چو سایه در پایش چگونه دست تواند به دامن تو رساند کسی که بر سر کویت نمیرسد پایش نماید ار بت عذرا عذار من عارض برد ز خاطر وامق عذار عذرایش بود به چشم زلیخا چه جلوه یوسف … ادامه

آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 198 آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبش گو بیا و بنگر چون خضر اینک ز لبش هر که را از نگه این می کشد آن زنده کند چشم او کرده فزون رونق بازار لبش نبود در دلم اندیشه ای از روز وصال زان که تا روز قیامت نشود … ادامه

تا پیر می فروش چه آمد سعادتش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 197 تا پیر می فروش چه آمد سعادتش کآمد سعادت ابدی در ارادتش دل را که چون شهید جفا کرد تا به حشر در حق من قبول نباشد شهادتش ما معصیت به قصد ریا خود نمیکنیم تا شیخ را چه قصد بود از عبادتش اکنون شدم هلاک بیا بر مزار … ادامه

هر که دید آن گل عارض مژه ی خونبارش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 196 هر که دید آن گل عارض مژه ی خونبارش گلستانی‌ست که گل می‌دمد از هر خارش قیمت یگ نگهش را به دو عالم بستند آه از آنان که شکستند چنین بازارش ترسم این خواب گرانی که بود بخت مرا عاقبت ناله ی من هم نکند بیدارش آب و رنگش … ادامه