
سحاب اصفهانی – غزل شماره 204
گر خواهی ای صبا خبری خوش رسانی اش
گو شرح ناتوانی من تا توانی اش
بلبل که خوش دلی به چمن بسته در بهار
گو غافلی ز آفت باد خزانی اش
ز اهل هوس نکرده مرا فرق تا ز خط
زایل نگشت دلبر من دلستانی اش
چندان گرفته دل به غمش خو که پیش او
عیشی است جاودانه غم جاودانی اش
خطش اگر دمید چه حاصل که از غرور
با عاشقان بجاست همان سرگرانی اش؟
با هر که مهربان کشد او را ز رشک غیر
یا رب نصیب کس نشود مهربانی اش
ای همنشین بگوی که در بزم ماست غیر
شاید به این وسیله به محفل کشانی اش
دارم طمع که از عوض بوسه ای دهم
این نقد جان که او نستد رایگانی اش
ساقی زروی دختر رز پرده برگرفت
یا از رخ سحاب ز راز نهانی اش



