
سحاب اصفهانی – غزل شماره 184
از بس گرفته خو به خیالت دل صبور
از غیبت تو نیز برد لذت حضور
بنمای روی خویش به بیگانه وقت مرگ
حیف است کآرزوی تو را او برد به گور
نه تو مرا شناسی و نه من تو را ز بس
من بر رخت ز شرم ندیدم تو از غرور
یا رب همیشه روی بد غیر دور باد
از چشم یار و چشم بد از روی یار دور
نور رخ تو بود ز نخل قدت عیان
نوری که دیده، دیده ی موسی ز نخل طور
هر گه به صد امید نشستم به راه تو
سیل سرشک من شودت مانع عبور
مرگ رقیب و غصه ی او هر دو شد (سحاب)
هم مایه ی ملالت و هم باعث سرور