بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 11 از 27 - ادبستان شعر پارسی

ذوقی مبادش از غم صیاد در قفس

سحاب اصفهانی – غزل شماره 195 ذوقی مبادش از غم صیاد در قفس مرغی کز آشیانه کند یاد در قفس صد ناله از غرور گلم بود در چمن گر آهی از تغافل صیاد در قفس مرغ حیاتم از قفس تن پرد ز شوق چون بنگرد که طایری افتاد در قفس شکرانه ی فراغت کنج قفس … ادامه

ز دوری تو نمردم همین گناهم بس

سحاب اصفهانی – غزل شماره 194 ز دوری تو نمردم همین گناهم بس ولی امید وصال تو عذرخواهم بس به کوی باده فروش ار دهند راهم بس که از حوادث دوران همین پناهم بس مکن ز چشم سیاهت سیاه تر روزم سیاهکاری آن طره ی سیاهم بس نخواهم اینکه کسی پی برد به قاتل من … ادامه

سوی قد سرو و رخ گل چون نگرد کس

سحاب اصفهانی – غزل شماره 193 سوی قد سرو و رخ گل چون نگرد کس چون آن قد زیبا رخ گلگون نگرد کس صیاد به گلشن ننهادی قفسم را گرداشت شکافی که به بیرون نگرد کس با خلق جفایی تو ستم پیشه نکردی کز شرم تواند که به گردون نگرد کس از یک نگهت بیش … ادامه

صباح عید صیام است ساقیا برخیز

سحاب اصفهانی – غزل شماره 192 صباح عید صیام است ساقیا برخیز که مدتی به بطالت گذشت عمر عزیز شکست رونق زهد آنچنان که زاهد هم پی فریب ندارد به سجه دست آویز گمان مبر که به شرع اهتمام روزه بود به غایتی که هم از باده کس کند پرهیز چه غم دمیدت اگر خط … ادامه

جدا کرد از منت بخت بد امروز

سحاب اصفهانی – غزل شماره 191 جدا کرد از منت بخت بد امروز که تا گردد به کامش بخت فیروز جهان خود جای آن جان جهان است چه سان از دل کشم آه جهان سوز؟ یکی را زین دو بیرون خواهم از تن غم جانکاه یا جان غم اندوز کند قتل منش تعلیم و غافل … ادامه

از عاشقی نگشته دلت مهربان هنوز

سحاب اصفهانی – غزل شماره 190 از عاشقی نگشته دلت مهربان هنوز دل برده ای ز دست و کنی قصد جان هنوز از سنگ پاسبان دگر پیکر تو ریش سنگ جفا تو را به کف پاسبان هنوز دل در فغان ز دست ستم پیشه ای چو خود هر لحظه خلقی از ستمت در فغان هنوز … ادامه

مردیم و دل ز دست غمش در فغان هنوز

سحاب اصفهانی – غزل شماره 189 مردیم و دل ز دست غمش در فغان هنوز جان رفته و نرفته غم او ز جان هنوز با آنکه خاک شد تنم از دست آسمان دست جفا ز من نکشد آسمان هنوز دانی مگر که حسن تو زایل نشد ز خط کز عاشقان خود گذری سر گران هنوز … ادامه

دلش از عشق خون به سینه نگر

سحاب اصفهانی – غزل شماره 188 دلش از عشق خون به سینه نگر می نابش در آبگینه نگر مایلش دل به مهر کینه دلی است در دلش باز میل کینه نگر کلبه اش ز آب دیده چون بحریست تن در آن بحر چون سفینه نگر شده نازک ز تاب عشق دلش سنگ را زآتش آبگینه … ادامه

بر آن سرم که دهم دل به دلنواز دگر

سحاب اصفهانی – غزل شماره 187 بر آن سرم که دهم دل به دلنواز دگر که تا فزون کنم از عجز خویش ناز دگر از این طبیب ندیدیم چاره به که رویم به چاره سازی دل سوی چاره ساز دگر دگر چو شمع میفروز چهره زانکه فتاد به جانم آتشی از عشق جان گداز دگر … ادامه

کشیم بار ز کویت به سوی یار دگر

سحاب اصفهانی – غزل شماره 186 کشیم بار ز کویت به سوی یار دگر بر تو یابد اگر غیر بار بار دگر من از جفای تو در کار جان سپردن و تو هنوز بهر هلاکم به فکر کار دگر امید من ز تو امشب روا نشد گویا بود به راه تو چشم امیدوار دگر اجل … ادامه

آورده ام به کف باز زلف نگار دیگر

سحاب اصفهانی – غزل شماره 185 آورده ام به کف باز زلف نگار دیگر با بیقرار دیگر دادم قرار دیگر خطش دمید و رفتم از گلستان کویش چون این خزان ندارد از پی بهار دیگر گر باز روزگارم خواهد که تیره سازد کو فرق دارد امروز با روزگار دیگر آنکس که بود زین پیش در … ادامه

از بس گرفته خو به خیالت دل صبور

سحاب اصفهانی – غزل شماره 184 از بس گرفته خو به خیالت دل صبور از غیبت تو نیز برد لذت حضور بنمای روی خویش به بیگانه وقت مرگ حیف است کآرزوی تو را او برد به گور نه تو مرا شناسی و نه من تو را ز بس من بر رخت ز شرم ندیدم تو … ادامه