بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 12 از 27 - ادبستان شعر پارسی

تنها منم نه از همه کس خاکسارتر

سحاب اصفهانی – غزل شماره 183 تنها منم نه از همه کس خاکسارتر هر کس عزیزتر به بر اوست خوارتر او زاشتیاق صحبت غیر است بیقرار من گشته ام زغیرت او بیقرارتر زهر اجل به کام بود گرچه ناگوار نبود ولی ز زهر غمت ناگوارتر از عشق آن نگار دل هر کسی فگار اما دل … ادامه

از دست توست باده به کامم چنان لذیذ

سحاب اصفهانی – غزل شماره 182 از دست توست باده به کامم چنان لذیذ خون منت به کام بود آنچنان لذیذ چون زاهد از کفش نستانم قدح که نیست غم ناگوار و باده ز دست بتان لذیذ دشنام اگر دهد عوض بوسه گو بده کان هم بود چو بوسه ی او ز آن دهان لذیذ … ادامه

پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 181 پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بود مهر روی خوبرویان در دلم جا کرده بود آمدی سوی من و امشب نصیب غیر شد آسمان هر غم که بهر من مهیا کرده بود تا کسی جز من به کویش بود می پنداشت یار میتوان با دیگری کرد آنچه با … ادامه

مدعیان در پیم جمله کمین کرده اند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 180 مدعیان در پیم جمله کمین کرده اند آه که مهر مرا با تو یقین کرده اند داغ غلامیش را من به دل خویش جا داده ام و خسروان زیب جبین کرده اند رخ ز می سرخ کن سرخ به رغم سپهر خاصه که از سبزه سبز روی زمین کرده … ادامه

جز اینکه میل جفا و سر ستم دارد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 179 جز اینکه میل جفا و سر ستم دارد دگر نگار من از دلبری چه کم دارد پی فریب دل دیگران عجب نبود دلا اگر دو سه روزیت محترم دارد به خاص و عام رسد فیض این بسی تفضیل سفال میکده ی ما به جام جم دارد ز رشک صید … ادامه

گلی کز آتش غیرت گلاب می‌سازد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 178 گلی کز آتش غیرت گلاب می‌سازد برای آن گل عارض گلاب می‌سازد به یاد محفل وصلت که می‌کند محکم سرشک من همه عالم خراب می‌سازد به کام زهر مکافات خواهدم عمری دمی ز خویشم اگر کامیاب می‌سازد مگو که بی‌خودی ما نقاب دیده ی ماست چرا جمال نهان در … ادامه

دل به درد عشق اگر چندی گرفتارت کند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 177 دل به درد عشق اگر چندی گرفتارت کند شاید از درد گرفتاران خبردارت کند دلبری بایست هر جایی تو را تا هر زمان باخبر از اضطراب رشک اغیارت کند گر بیاری تاب در آیینه بنگر روی خویش تا چو من زین نیکوان، حسن تو بیزارت کند گر تو را … ادامه

روی تو جان فزا لب تو دلفریب شد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 176 روی تو جان فزا لب تو دلفریب شد وز جان من سکون وز دل هم شکیب شد سودی که دیده، دیده به راهت زاشک خویش این بود کز غبار رهت بی نصیب شد برخاستم که غیر هم آید برون ز بزم یک باره وصل یار به کام رقیب شد … ادامه

آن روز که او را غم خونین کفنی بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 175 آن روز که او را غم خونین کفنی بود هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود تا مرغ دلم جای به کنج قفسی داشت گویا که نپنداشت به عالم چمنی بود گر دوش ز می توبه شکستم عجبی نیست پیمانه ی می در کف پیمان شکنی بود … ادامه

روزی که از سبو به قدح باده خواستند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 174 روزی که از سبو به قدح باده خواستند اسباب زندگی همه آماده خواستند چون دل کسی به نقش و نگار جهان نیست نقش جمال لاله رخان ساده خواستند دادند پیچ و تاب به گیسوی دلبران دامی برای مردم آزاده خواستند آن خرقه را که طالب تذویر بافتند در قید … ادامه

چندیست فلک را سر بیداد نباشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 173 چندیست فلک را سر بیداد نباشد داند که تو را حاجت امداد نباشد از ساحت گلزار کس این فیض نیابد این منزل خوش خانه ی صیاد نباشد معمورتر از مملکت عشق ندیدم با آن که در او خانه ی آباد نباشد بردار ز رخ پرده چرا صنع خدایی بی … ادامه

اگر آگه ز خزان باد بهاری نشود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 172 اگر آگه ز خزان باد بهاری نشود سیل اشکش به بهار این همه جاری نشود زخم کاری کشد این طرفه که در مقتل عشق زودتر می کشد آن زخم که کاری نشود تا بود نکهت زلفش چه کند گر خون باز مشک در نافه ی آهوی تتاری نشود نکهت … ادامه