بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 13 از 27 - ادبستان شعر پارسی

آسمان هر ستمی با من می خواره کند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 171 آسمان هر ستمی با من می خواره کند می فروشش به یکی جرعه ی می چاره کند عجب این است که گردیده به مویی در بند دل دیوانه که صد بند گران پاره کند اشک من با دل این سنگدلان می پنداشت که تواند اثری کرد که با خاره … ادامه

تا روان اشک من از دیده ی تر خواهد بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 170 تا روان اشک من از دیده ی تر خواهد بود خلق را زآتش خویت چه اثر خواهد بود زآشیانی که در این باغ نهادم شادم کآن هم از باد خزان زیر و زبر خواهد بود می توان یافتن از خنده ی این برق که باغ آخر از گریه ی … ادامه

خواب راحت شد از آن دیده که سوی تو فتاد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 169 خواب راحت شد از آن دیده که سوی تو فتاد خون فشان ماند نگاهی که به روی تو فتاد هر که افتاد ز پا خواست که دستش گیرند مگر آن کس که ز پا بر سر کوی تو فتاد هر شراری که بر افتاد ز دل‌ها به جهان در … ادامه

تو آن نئی که کسی از غمت هلاک شود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 168 تو آن نئی که کسی از غمت هلاک شود برون غم تواش از جان دردناک شود بنان خویش مکن رنجه بهر مکتوبی که چون گشایمش از آب دیده پاک شود اگر تو را به من اول نظر فتد چه عجب نخست جرعه ی ساقی نصیب خاک شود به باغ … ادامه

کی ز امتداد روز قیامت حذر کند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 167 کی ز امتداد روز قیامت حذر کند هر کس که در فراق شبی را سحر کند بر ناورد خدنگ خود از سینه ام مباد دل از شکاف سینه بر او یک نظر کند یک ناله می کشم ز جفای تو در پی اش صد ناله ی دگر که مبادا … ادامه

هر غم که جدا از دل غمگین من آمد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 166 هر غم که جدا از دل غمگین من آمد مانند غریبی است که دور از وطن آمد هر خار که در بادیه ی عشق تو سر زد آبش همه از آبله ی پای من آمد صد داغ به دلها بنهد روز قیامت هر زخم که از تیغ تو زیب … ادامه

بازم از وصلش به جسم ناتوان جان کی رسد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 165 بازم از وصلش به جسم ناتوان جان کی رسد دل ز دلبر کی شکیبد جان به جانان کی رسد یارب این دستی که دارد غیر بر دامان او چون من از حرمان رویش بر گریبان کی رسد وقت مردن وعده ی وصلم دهد تا زین نوید منتظر مانم که … ادامه

نه من هر آن که ز ابنای انس جان دارد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 164 نه من هر آن که ز ابنای انس جان دارد اگر کند به فدای تو جای آن دارد کند تلافی بدعهدی گل آن مرغی که هر دو روز به گلزاری آشیان دارد ندارد آرزوی آب زندگی در دل کسی که راه بر آن خاک آستان دارد گرفت جان عوض … ادامه

خسروا صحن فلک ساحت میدان تو باد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 163 خسروا صحن فلک ساحت میدان تو باد گردش گوی خور از لطمه ی چوگان تو باد نرسد پای وجودت چو بر اقلیم وجوب برتر از کون و مکان عالم امکان تو باد در حریم حرم عیش و طرب مهر و سپهر دایم این مجمر و آن مجمره گردان تو … ادامه

زین الم در دم مرگم المی بیش نباشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 162 زین الم در دم مرگم المی بیش نباشد گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد نبود قوت رفتار به پای طلب من ورنه تا منزل جانان قدمی بیش نباشد سهل باشد که برآری تو تمنای دلی را کآرزویش ز تو جز لطف کمی بیش نباشد نقطه … ادامه

این نه خط است که آرایش حسن تو فزود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 161 این نه خط است که آرایش حسن تو فزود سایه ی زلف سیاه تو رخت کرد کبود این نه خط است که آرایش او خواست چو دود دود آه من از آیینه ی او عکس نمود خط او سر زد و شادم که به عشاق او را التفاتیست که … ادامه

اسرار عاشقی ز دلی آشکار شد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 160 اسرار عاشقی ز دلی آشکار شد کآگه ز شوق ناله ی بی اختیار شد نه منع پاسبان و نه آزار مدعی فارغ کسی که خاک سر کوی یار شد شادم که خاک کوی تو بر سر کسی نکرد تا بر ره تو دیده ی من اشکبار شد رفتم چنان … ادامه