بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 14 از 27 - ادبستان شعر پارسی

عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 159 عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد کنون که وقت فغان بود از زبان افتاد ز باده روی کس اینگونه لاله گون نشود مگر به چشم تو این چشم خونفشان افتاد دل مراست تمنای قوت آهی مگر به فکر مکافات آسمان افتاد حدیث چشمه ی نوشت به هر … ادامه

اسیر زلف تو فارغ ز هر گزند شود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 158 اسیر زلف تو فارغ ز هر گزند شود خوشا دلی که گرفتار آن کمند شود سراغ تربتم از کس پس از هلاک مکن ببین که شعله ی آه از کجا بلند شود در آن دیار که دلبستگی به زلفی نیست کسی چگونه در آن قید پای بند شود کند … ادامه

دانی چه بود عمر گرانمایه دمی چند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 157 دانی چه بود عمر گرانمایه دمی چند این عیش و نشاطش به حقیقت المی چند ای آن که تو را نیست یقین قصه ی دوزخ از کوی خرابات برون نه قدمی چند شعرم همه گنج گهر اما بر خوبان دردا که مقابل نبود با درمی چند خون خواهی خویش … ادامه

نتوان شنید وصف رخش را و جان نداد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 156 نتوان شنید وصف رخش را و جان نداد باید نخست گوش به این داستان نداد فردا نوید وصل به عشاق داده بود امشب عبث نبود که مرگم امان نداد دارد به انتقام کی این دشمنی به من هرگز ز مهر کام مرا آسمان نداد بسیار کس که نام وفا … ادامه

ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟

سحاب اصفهانی – غزل شماره 155 ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟ اینکه خلقی از قفایش پای در گل می‌رود دل چو می‌رفت از قفای او وداع جان نکرد زآنکه می‌داند که جان هم از پی دل می‌رود چون به بزمی بیندم اول مرا از صحبتی می‌کند با دیگران مشغول و غافل می‌رود … ادامه

بلای دل کز آن بالا به صد غم مبتلا باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 154 بلای دل کز آن بالا به صد غم مبتلا باشد کسی داند که چون دل مبتلای آن بلا باشد نمی خواهم کسی از جانب او پیک ما باشد گرش قاصد صبا، پیغام پیغام وفا باشد ز بیماران درد عشق آنکس را دوا باید که درد عاشقی را چاره فرما … ادامه

سوی این زهد فروشان بگذر باری چند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 153 سوی این زهد فروشان بگذر باری چند سبحه‌ای به دل ساز به زناری چند همچو گل سرزده از برگ گلش خاری چند لیک خاری که بود غیرت گلزاری چند می کشیدیم یکی ناله ی مستانه اگر بود گوش همه کس محرم اسراری چند باغبانان گر از اینگونه جفاساز کنند … ادامه

مرا مشکل گشا تا دل نباشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 152 مرا مشکل گشا تا دل نباشد ز دل کارم چنین مشکل نباشد ز شرم قاتلم هر کشته ای را به محشر شکوه از قاتل نباشد بگویید آنکه غافل شد ز حالم ز آه غافلم غافل نباشد سزد با سرو من پای تذروی به گل از سرو پا در گل … ادامه

مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 151 مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد گر چه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد بارها کردیم ساز می کشی از باده هم چاره ی ناسازی ایام نتوانست کرد شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یار ساقی محفل که می در جام نتوانست کرد چشم او را … ادامه

اگر زین پیش بر دستم دلی بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 150 اگر زین پیش بر دستم دلی بود ازو هر لحظه پایم در گلی بود فتد دیوانه از زنجیر و افتاد به زنجیر تو هر جا عاقلی بود ز ضعف پیری آسان کرد چشمم از او در کار دل هر مشکلی بود نی ام آگه ز دل دانم قتیلی به … ادامه

ما و رقیب را دل ناشاد و شاد داد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 149 ما و رقیب را دل ناشاد و شاد داد گردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد آنکس که کرد قسمت رنج جهان مرا چندان که بود حوصله کم غم زیاد داد زخمت نشد نصیب دل نامراد من تا اختر خجسته که را این مراد داد هر کس نبود … ادامه

دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 148 دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شد حال دل بی تو توان یافت که چون خواهد شد خط او سر زد و اکنون به سر کوی وی ام اعتباریست که هر روز فزون خواهد شد شوق آن زلف چو زنجیر که من می بینم میل خلقی همه … ادامه