مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 151

مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد

گر چه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد

بارها کردیم ساز می کشی از باده هم

چاره ی ناسازی ایام نتوانست کرد

شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یار

ساقی محفل که می در جام نتوانست کرد

چشم او را دیدم و چشم از جهان بستم که گفت

خویش را قانع به یک بادام نتوانست کرد

در تمام عمر چندان ناامید از وصل بود

دل که هرگز این خیال خام نتوانست کرد

حسن روی نیکوان از بس که آغازش خوشست

ترک آن زاندیشه ی انجام نتوانست کرد

گر چه ماندم چند روزی زنده در هجران سحاب

لیکن آن را زندگانی نام نتوانست کرد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها