آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 198

آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبش

گو بیا و بنگر چون خضر اینک ز لبش

هر که را از نگه این می کشد آن زنده کند

چشم او کرده فزون رونق بازار لبش

نبود در دلم اندیشه ای از روز وصال

زان که تا روز قیامت نشود روز شبش

ثانی نقش تو بر صفحه ی هستی نکشید

کلک قدرت که کشد این همه نقش عجبش

شربت وصل علاج آمده با داروی مرگ

خسته ای را که بود زآتش عشق تو تبش

تازه نخلی است قدش در چمن حسن سحاب

لیک نخلی که دهد چاشنی جان رطبش

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها