بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 15 از 27 - ادبستان شعر پارسی

ز روی پردگی ما چو پرده برگیرند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 147 ز روی پردگی ما چو پرده برگیرند به روی پرده نکویان پرده درگیرند چنانم از ستمت کز پی تسلی خویش بلاکشان تو از حال من خبر گیرند به آب عفو بشو جرم عالمی ورنه شراره ای که تر و خشک جمله در گیرند گر این بود ره عشق تو … ادامه

یکی است بی تو گرم زهر در گلو ریزند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 146 یکی است بی تو گرم زهر در گلو ریزند وگر شراب به جام من از سبو ریزند چه باده ها که به شوق تو از سبو به قدح کنند و از قدحش باز در سبو ریزند بهای می چو نباشد به کوی باده فروش سزد که از پی این … ادامه

دل بود چو دور از در خویشم به جفا کرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 145 دل بود چو دور از در خویشم به جفا کرد کز ضعف در آن کوی به جا ماند و به جا کرد ز آن روی خطش را نبود آفتی از پی کاین سبزه ی تر نشو و نما ز آب بقا کرد از بهر تسلای دل غیر مرا کشت … ادامه

خواهم که کسم باخبر از راز نباشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 144 خواهم که کسم باخبر از راز نباشد گر اشک من و عشق تو غماز نباشد گفتی که پشیمان شدم از کشتن عشاق مسکین من اگر این سخن از ناز نباشد پیراهن عشق کس از آغاز نکردند گر عشق بدانجام خوش آغاز نباشد بی او سحری نیست که با مرغ … ادامه

هر جا که غمی بر دل غمگین من آمد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 143 هر جا که غمی بر دل غمگین من آمد مانند غریبی است که دور از وطن آمد یا رب ز پی اشک که آید به مزارم شمعی که ندانم ز کدام انجمن آمد باید ز رقیبان سخنی گفت به ناچار تا لعل سخن گستر او در سخن آمد پیمانه … ادامه

از من به حذر یار هوسناک نباشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 142 از من به حذر یار هوسناک نباشد گر دامنم از لوث هوس پاک نباشد تا خاک سر کوی تو بر سر نکند کس گریم که ز اشکم اثر از خاک نباشد تصدیق به غوغای قیامت نتوان کرد گر جلوه ی آن قامت چالاک نباشد آن کیست ندانم که از … ادامه

لب لعلت چو میل باده کند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 141 لب لعلت چو میل باده کند نشئه باده را زیاده کند من سگ کوی دلبری که مرا به کمند وفا قلاده کند هر که جز کوی دوست قبله ی اوست طاعت خویش را اعاده کند نقش روی تو صفحه ی دل را ز آرزوی دو کون ساده کند فارغ … ادامه

هیچگه با من محنت زده بیداد نکرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 140 هیچگه با من محنت زده بیداد نکرد آسمان کآن بت بیدادگر امداد نکرد دل ز من یاد به دام تو چو افتاد نکرد یافت ذوقی که ز محرومی من یاد نکرد تا نپرداخت به ویرانه ی دلها غم تو کشور حسن تو را این همه آباد نکرد بهر آرایش … ادامه

بستیم لب از شکوه ی پیمان گسلی چند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 139 بستیم لب از شکوه ی پیمان گسلی چند تا آن که نسازیم ز خود رنجه دلی چند گر تیر جفای تو نمی بود که می کرد؟ در عهد تو دلجویی ما خسته دلی چند آن دل که به محشر نبود کشته ی تیغت ناکرده سر از خاک برون منفعلی … ادامه

بی بند کجا پای دل من بگذارد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 138 بی بند کجا پای دل من بگذارد زلفی که تو را بند به گردن بگذارد خواهم که روم یک دو سه گام از پی قاتل گر حسرت در خاک تپیدن بگذارد شاید عوض مرهم اگر خنجر جورت صد منتم از زخم تو بر تن بگذارد خور بهر تماشای وثاق … ادامه

با دل آگه شدم آن شوخ ستمکاره چه کرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 137 با دل آگه شدم آن شوخ ستمکاره چه کرد از پی چاره ندانم دل بیچاره چه کرد رحمی آمد به دلش عاقبت از گریه ی من قطره ی آب ببینید که با خاره چه کرد کرده دورم ز برت با همه ثابت قدمی دیدی آخر که به من گردش … ادامه

کو طاقت دیدار گرفتم که تواند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 136 کو طاقت دیدار گرفتم که تواند سوی تو مرا جذبه ی عشق تو کشاند یک روز نباشد که بدانیم کجایی با آن که زبیگانه بپرسیم و بداند بی طاقتی من ز حد افزون شد و ترسم بسیار جفاهای تو ناکرده بماند بیداد بتان غایت مقصود دل ماست یا رب … ادامه