بایگانی‌های غزلیات سحاب - صفحه 16 از 27 - ادبستان شعر پارسی

اگر وقت سحر در ناله ی هر کس اثر باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 135 اگر وقت سحر در ناله ی هر کس اثر باشد نباید آرزویی در دل مرغ سحر باشد جهان زآه جهانسوزم نه چندان در حذر باشد چنین تا سیل اشک من روان از چشم تر باشد مباد آهنگ پروازی کند ز آن طرف بام آن مه که از سنگ جفایش … ادامه

کدام تیر بلا ترکش زمانه ندارد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 133 کدام تیر بلا ترکش زمانه ندارد که از تنم هدف و از دلم نشانه ندارد مخوان در این چمن ای مرغ دل سرود محبت چرا که گوش کسی میل این ترانه ندارد دلش اگر چه چو سنگ است لیک قصه ی خود را نگویمش که دلش تاب این فسانه … ادامه

دانی که از کیم می وصلت به جام بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 133 دانی که از کیم می وصلت به جام بود زآن پیشتر که از می و معشوق نام بود آزادیش کجا و رهایی کدام بود تا بود جای مرغ دلم کنج دام بود دانم که هوش من یکی از نیکوان ربود اما نه آن قدر که بگویم کدام بود گفتم … ادامه

امیدواری من در جهان وصال تو باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 132 امیدواری من در جهان وصال تو باشد به ناامیدی من تا چه در خیال تو باشد به باغ خلد گلی چون رخت کجاست گرفتم که قدّ سدره و طوبی به اعتدال تو باشد بگو چگونه تو ای مرغ دل ز گوشه ی بامش کنی اگر به مثل قوتی به … ادامه

هر کجا کو به چنین خط و چنان خال رود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 131 هر کجا کو به چنین خط و چنان خال رود چه عجب گر دل خلیقش به دنبال رود همه اطفال روند از پی دیوانه مگر دل دیوانه ی من کز پی اطفال رود با همه سنگ جفای تو ز بامت هر گه قصد پرواز کنم قوتم از بال رود … ادامه

دل اگر از غم او کار مرا مشکل کرد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 130 دل اگر از غم او کار مرا مشکل کرد آنچه با من غم او کرد غمش با دل کرد دید گردون که هلاک از ستم او نشدیم دل بی رحم بتان را به جفا مایل کرد ز آب چشم آنچه کشد مردمک دیده سزاست زآنکه در رهگذر سیل چرا … ادامه

چون من هر کس که از جان سیر باشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 129 چون من هر کس که از جان سیر باشد به زودی گر بمیرد دیر باشد چه کوشم در خلاص دل همان به که این دیوانه در زنجیر باشد اگر مبهم بماند آیه ی نور مه روی تواش تفسیر باشد سیه تر کرد روزم تا بدانم اثر در ناله ی … ادامه

تا ز حال دل من دلبر من غافل بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 128 تا ز حال دل من دلبر من غافل بود آنچه کام من و دل بود از او حاصل بود رست جان از تن و صد شکر که زایل گردید آنچه یک چند میان من و او حایل بود تا نه جان بود فدای تو از این بودم شرم شرمم … ادامه

سکندر آگهیش گر ز لعل جانان بود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 127 سکندر آگهیش گر ز لعل جانان بود چگونه این همه مشتاق آب حیوان بود نه وصل یار میسر شود مرا نه مرگ رقیب یکی از این دو اگر بود کار آسان بود عجب مداراگر جای توست در دل من که یوسفی تو و یوسف مقیم زندان بود چو او … ادامه

چو زلف بر مه رویش نقاب می‌گردد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 126 چو زلف بر مه رویش نقاب می‌گردد نهان به زیر سحاب آفتاب می‌گردد چنان ز شرم تو هر روز خوی فشاند مهر که شام غرقه ی دریای آب می‌گردد دلم به کوی تو دایم به جستجوی وفاست چو تشنه‌ای که به گرد سراب می‌گردد حباب بحر سرشک منست چرخ … ادامه

نثارت جان کنم گر زر نباشد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 125 نثارت جان کنم گر زر نباشد اشارت کن گرت باور نباشد جهان از آتش آهم بسوزد اگر از آب چشمم تر نباشد نباشد ماه من بی مهر چندان اگر بی مهری اختر نباشد به زیر تیغ نالم تا نیاید که عیشی زین مرا خوش تر نباشد کشی بی جرم … ادامه

با من فلک هزار جفا هر زمان کند

سحاب اصفهانی – غزل شماره 124 با من فلک هزار جفا هر زمان کند آری سپهر آنچه تو خواهی همان کند با هر که مهربان شود او را کند هلاک زین ره مگر فلک به منش مهربان کند ز آسیب حادثات زمان آن زمان کسی دوری کند که دوری از اهل زمان کند باید فراق … ادامه