
سحاب اصفهانی – غزل شماره 144
خواهم که کسم باخبر از راز نباشد
گر اشک من و عشق تو غماز نباشد
گفتی که پشیمان شدم از کشتن عشاق
مسکین من اگر این سخن از ناز نباشد
پیراهن عشق کس از آغاز نکردند
گر عشق بدانجام خوش آغاز نباشد
بی او سحری نیست که با مرغ سحرگاه
مرغ دلم از ناله هم آواز نباشد
چون هیچکسم نیست شریک غمت ای کاش
در عشق توام نیز کس انباز نباشد
با سنگ جفای تو خوشم ورنه بهانه است
کز بام توام قوت پرواز نباشد
روزی که کشد خنجر کین بر همه ترسم
در فکر من آن دلبر طناز نباشد
باشد در غمهای جهان باز به رویم
روزی که در دیر مغان باز نباشد
یک دم بنشین پیش سحاب ای سگ کویش
گر درخور او این همه اعزاز نباشد