عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد - ادبستان شعر پارسی % %

عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد

سحاب اصفهانی – غزل شماره 159

عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد

کنون که وقت فغان بود از زبان افتاد

ز باده روی کس اینگونه لاله گون نشود

مگر به چشم تو این چشم خونفشان افتاد

دل مراست تمنای قوت آهی

مگر به فکر مکافات آسمان افتاد

حدیث چشمه ی نوشت به هر کسی که رسید

چو خضر در هوس عمر و جاودان افتاد

نهاد شست قضا هر خدنگ کین به کمان

نشان سینه ی من بود و بر نشان افتاد

دمید خط ز رخ دلستان و جان آسود

ز رشک غیر که عمری بلای جان افتاد

بلی ز صدمه ی خار و هجوم زاغ چه باک

مرا که فصل خزان ره به گلستان افتاد

گهی ز آتش روی تو گه ز آه سحاب

چه شعله‌های جهان‌سوز در جهان افتاد

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤