
سحاب اصفهانی – غزل شماره 122
دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد
اگر صد بار گوید باز میخواهد ز سر گیرد
ستاده بر سر من تا کند با خاک یکسانم
گمانم اینکه می خواهد مرا از خاک بر گیرد
تو اندک خوی پیران پیشه کن من شیوه ی طفلان
وگرنه صحبت پیر و جوان مشکل که در گیرد
پس از عمری که یابم راه حرف و رخصت دیدن
فغان راه تکلم اشک پیش چشم تر گیرد
به امیدی که شاید سازد از مرگم خبر دارش
ز قاصد گاهی آن بی مهر از احوالم خبر گیرد
نسازد بار دیگر چون ز بیدادش نیندیشم
گر آن بیدادگر هر روز صد یار دگر گیرد
برآور از درون پرده حسن پرده پیمایی
همانا خواهد از راز درونها پرده برگیرد
کشی دامان بیداد از سحاب و آه از روزی
که پیش دادگر دامانت ای بیدادگر گیرد