دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود - ادبستان شعر پارسی % %

دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود

سحاب اصفهانی – غزل شماره 123

دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود

اجل در کار خود مشغول و من در فکر کار خود

همی خواند به عشق دیگرانم بی نیازی بین

که صیادم به صیاد دگر بخشد شکار خود

عنانم او کشد هر سوی و من از دست خود نالم

که خود دادم به دست او عنان اختیار خود

مپرس از من چه نامی وز کجایی رفت ای همدم

مرا هم نام خود از یاد و هم نام دیار خود

ز آه آتشین خود فروزم آتشی هر شب

کز آن آتش مگر روشن کنم شب‌های تار خود

ز عشق چون خودی شد کار او هم مشکل و اکنون

هم او در کار خود درمانده و هم من به کار خود

به خود بس مژده ی وصل از زبانش دادم و نامد

سحاب او شرمسار من شد و من شرمسار خود

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤