
سحاب اصفهانی – غزل شماره 60
سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیست
کو در دل و جز او به دلم راه کسی نیست
با ناله ی دل نیست ز واماندگی ام باک
در گوش من اکنون که صدای جرسی نیست
گفتم که برآرم نفسی با وی و اکنون
کز لطف به بالین من آمد نفسی نیست
گوشی به حدیث چو منی نیز توان داد
تا حرفی از آسایش کنج قفسی نیست
با آه من و اشک سحاب از چه ندانم
کوی تو همان پاک ز هر خار و خسی نیست