
سحاب اصفهانی – غزل شماره 61
به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشت
گذاشت اینکه بمانم به کویش آن نگذاشت
فغان ز بیم خزان داشت بلبل و گلچین
گلی به گلشن تا موسم خزان نگذاشت
نه از هلاک من پیر آن جوان نگذشت
که در جهان کسی از پیر و از جوان نگذاشت
مرا جفای تو نگذاشت بر در تو و من
ز شرم روی تو گفتم که پاسبان نگذاشت
خیال هیچ غمی هرگزم به دل نگذشت
که روزگار همان غم مرا به جان نگذاشت
ز آشیانه نیارم به کنج دام تو یاد
که ذوق او به دلم شوق آشیان نگذاشت
ز رشک دوستی اش آسمان دو کس با هم
به عهد آن مه بی مهر مهربان نگذاشت
به پیش تیر کمان ابرویی سحاب دلم
نشانه ای ست که تیرم از آن نشان نگذاشت