
سحاب اصفهانی – غزل شماره 181
پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بود
مهر روی خوبرویان در دلم جا کرده بود
آمدی سوی من و امشب نصیب غیر شد
آسمان هر غم که بهر من مهیا کرده بود
تا کسی جز من به کویش بود می پنداشت یار
میتوان با دیگری کرد آنچه با ما کرده بود
با دل و جانم غمت کرد آنچه با من در غمت
این دل بی صبر و جان ناشکیبا کرده بود
در دلش پنداشت خواهد کرد آهم رخنه ای
گویی آن دل را گمان سنگ خارا کرده بود
عاقبت مهر زلیخا کرد با یوسف دمی
آنچه عمری عشق یوسف با زلیخا کرده بود
گر نمی کردم سحاب از دور گردون شکوه ای
اشک چشمم راز پنهان آشکارا کرده بود