
سحاب اصفهانی – غزل شماره 208
بس آنجا رفته بر خاک آرزویش
سراسر آرزو شد خاک کویش
اگر نشناسمش چندان عجب نیست
ز بس کم دیده ام از شرم رویش
به دلها جای او شد از چه هر دم
به هر دل آتشی افگنده خویش
ز درد رشک تا آسوده باشم
نباید کرد هرگز جستجویش
ز رنگ و بوی خود گل پیش بلبل
کند شرم از گل خوش رنگ و بویش
ز باریکی آن موی میان بین
چسان در پیچ و تاب افتاده مویش
سحاب این درد را در دل دهد جای
گر آب بحر گنجد در سبویش