
سحاب اصفهانی – غزل شماره 201
خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوش
جدا زآن یار خوش دیگر ندیدم روزگاری خوش
نمیدانم به صید دل چه آمد آنقدر دانم
که در خون می تپد از شهسواری خوش شکاری خوش
نوید کشتنم آن شوخ امشب داده و دارم
به امید وفای وعده ی خوش انتظاری خوش
بود زان شهریارم شهر دل ویران و حیرانم
که چون ویران شود شهری که دارد شهریاری خوش؟
غمم از غمگساران گرچه دایم در دل است اما
نباشد ناخوش آن غم را که باشد غمگساری خوش
نه وصلش خوش بود نه هجر و نه شادی نه غمناکی
خطا گوید که گوید عشق بازی هست کاری خوش
بود در صیدگاهت شهسوارا تا کی ام حسرت؟
بر آن صیدی که از دنبال دارد شهسواری خوش
سحابا همچو مرهم بر دل عشاق خار غم
خوش است اما اگر خاری بود از گلعذاری خوش