روزی که یکی شیفته آمد به کمندش - ادبستان شعر پارسی % %

روزی که یکی شیفته آمد به کمندش

سحاب اصفهانی – غزل شماره 210

روزی که یکی شیفته آمد به کمندش

آرام نگیرد دل دیوانه پسندش

گر شیفتگی زین دل دیوانه نیاموخت

بر پای چرا بند نهد زلف بلندش

آهی است که از حسرت او سر زند از سنگ

هر گه که شراری جهد از نعل سمندش

آمد به سرم تیغ جفا بر کف و ترسم

کاهل غرض از مردنم آگاه کنندش

ناصح به نگاهی است چنان شیفته کامروز

عشاق زبان باز گشایند به پندش

این است اگر کوتهی دست امیدم

هرگز نرسد بر ثمر نخل بلندش

این است سحاب ار اثر عدل شهنشاه

شاید که کند مایل دلهای نژندش

جمشید زمان فتحعلی شاه که آمد

شیر فلک آهوی ضعیفی به کمندش

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤