
سحاب اصفهانی – غزل شماره 107
نگیرد تا دلت در دل دری چند
به دل بگشا ز زخم خنجری چند
دلم دانی که در خیل بتان چیست
مسلمانی اسیر کافری چند
ز بی مهری سیه دارند روزم
مهی چند از جفای اختری چند
چنان ویران شد از غم خانه ی دل
که شهری از هجوم لشگری چند
پرم آن روز بگشاید که از من
به دام او نباشد جز پری چند
چنان ماند متاع دین که داری
سحاب از هر طرف غارتگری چند



