
سحاب اصفهانی – غزل شماره 220
زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال
کاندیشه ی وصال توام رفته از خیال
بخت ار مدد کند به وصالش رسم ولی
موقوف بر محال نباشد به جز وصال
از چنگ او چگونه گریزم که می رسد
شاهین تیز پر به حمام شکسته بال؟
لطفت نکرد چاره ی قهر فلک ز من
مسکین کسی که گشت به لطف تو مستمال
ممنوع از آن که تا نشوم چون رسم به او
چون منع خود کند چو رسد تشنه بر زلال
چون از غرور حسن نگویی جواب من
آن به که نیست پیش توام قدرت سؤال
دایم برش حکایت رفتن کند سحاب
کو غیر ازین ز هر کسی سخنی گیردش ملال



