
سحاب اصفهانی – غزل شماره 228
در عشق چو باید که به ناچار بمیرم
از جور تو به کز غم اغیار بمیرم
هر شب دهی ام وعده ی دیدار که تا صبح
صد بار شوم زنده و صد بار بمیرم
گیرم به نگاهی ز تو صد حسرتم افزود
دیگر به سرم بگذر و بگذار بمیرم
امشب که به دیدار توام زنده چو شمع آه
دانم که شود صبح پدیدار بمیرم
مرغ قفس از حال من آگه شود آن روز
کز حسرت مرغان گرفتار بمیرم
می گفت ز بسیاری جورش دم مرگم
می خواست که با حسرت بسیار بمیرم
یا درد مرا چاره بکن یا چو سحابم
نومید کن از چاره که ناچار بمیرم